tag:blogger.com,1999:blog-111142972008-04-26T23:59:32.161-07:00زن آزادfetrossnoreply@blogger.comBlogger70125tag:blogger.com,1999:blog-11114297.post-4363590825814877072007-11-04T12:46:00.000-08:002007-11-04T12:54:04.800-08:00دلارام علییک ساعت پیش منصوره خبر <a href="http://zanestan.org/news/07,11,04,09,23,44/">دلارام </a>رو داد. رفتم سراغ ایمیلم و دیدم وای... چه خبره. از در و دیوار داره پیام میریزه. به بچه های این طرف خبر دادم. به هرکی که عقلم قد می داد. بچه ها <span style="text-decoration: underline;">خبر</span><a href="http://www.dw-world.de/dw/article/0,2144,2863505,00.html">کنفرانس مطبوعاتی امروز</a> رو کار کردن ولی تلفن دلارام جواب نمی داده و نتونستن با خودش حرف بزنن. باید یک کاری کرد. دلارام به خاطر کتک خوردن و روی زمین کشیده شدن و شکسته شدن دستش توسط سربازان امام زمان داره میره زندان. هنوز یک ماه از عروسی دلارام نگذشته. تو را به خدا کاری کنیدfetrossnoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-11114297.post-74359833237999801802007-05-29T12:45:00.000-07:002007-05-29T13:58:40.765-07:00سیاهترین شب وطنموطنم این ایام، سیاه‌ترین شب‌هایش را می‌گذراند. هرچه می‌بینم و می‌شنوم سیاهی هست و سیاهی. گفت: سیاه‌ترین شبهای وطن، سال‌هایی بود که کرور کرور جنازه‌های نابالغ بر دوش مردم گذاشته می‌شد و شعار جنگ تا پیروزی در دهان‌شان چپانده می‌شد. گفت: سیاه‌ترین شب‌های وطن، شب‌هایی بود که خروار خروار لباس بی‌صاحب از اوین به مادرها و پدرها داده می‌شد، بی‌هیچ نشانی از گور عزیزان‌شان. گفتم: اما سیاهی آن شبها کمتر بود چون کمتر می دانستم. این روزها که تنها فشار دکمه ای تو را ازهر آنچه در سراسر دنیا می‌گذرد آگاه می‌کند، می‌توان «نمی‌دانستم» را باور کرد؟ مردمم، مردم بیچاره وطن پاره پاره ام، می‌دانند چه بر آنها می‌رود؟<br />امروز تصاویر ویدیویی تحقیر و شکنجه «انسانی» را در کوچه و خیابان دیدم که جامعه بیمار ایران از او یک «ولگرد» ساخته است و امروز همین جامعه، او را در کوچه و خیابان می‌گرداند و کتک می‌زند تا با لذتی بیمارگونه و شهوانی، «غلط کردم» هایش را بشنود.<br />هفته گذشته تصویر خونین زنی را دیدم که قانون غیرانسانی «حجاب اجباری» از او یک هنجارشکن ساخته تا امروز به همین جرم، باتوم قانون را بر سرش بکوبد و چهره خونین و بی‌حجابش را با چشمانی حریص بدرد.<br />ماه گذشته، فیلم دخترک جوانی را دیدم که فریادهایش گوش را کر می‌کرد چون نمی‌خواست به خاطر طبیعی‌ترین و کمترین حق انسانی‌اش که خودآرایی است، به زندان رود.<br />و هرروز می‌خوانم که دانشجویان و کارگران و معلمان وطنم کتک می‌خورند و تهدید می‌شوند و به زندان می‌روند.<br />جوانان وطنم، همانها که تا ۲۰ سال پیش تاج سر بودند چون باید می‌جنگیدند، امروز جاسوس و مفسد و وطن‌فروش نامیده می‌شوند تا کینه و نفرت و عقده، بیش از پیش فرمانروایی کند.<br />و من، کوتاه‌دست‌تر از همیشه هیچ نمی‌توانم کرد مگر آنکه <a href="http://www.dw-world.de/dw/article/0,2144,2560800,00.html">بنویسم </a>و <a href="http://www.dw-world.de/dw/article/0,2144,2483975,00.html">بنویسم </a>تا کسی نگوید «نمی‌دانستم».<br />وطنم سیاهترین شبهایش را می‌گذراند و من می‌خوانم:<br />شب است و چهره میهن سیاهه<br />نشستن در سیاهیها گناههfetrossnoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-11114297.post-44224536787970479262007-04-04T06:18:00.000-07:002007-04-04T06:37:46.171-07:00نوروزنوروز آمد. بی صدا و نرمک نرمک. آنقدر آهسته که هیچکس صدای پایش را نشنید. لااقل اینجا که من هستم کسی صدایی از نوروز نشنید. اگر صدایی بود صدای <a href="http://www.bbc.co.uk/persian/iran/story/2007/03/070324_nuc-resolution.shtml">تحریم </a>بود <a href="http://www.dw-world.de/dw/article/0,2144,2432342,00.html">و جدال </a>و <a href="http://www.dw-world.de/dw/article/0,2144,2431008,00.html">جاسوسی </a>و <a href="http://herlandmag.info/news/07,04,04,12,16,44/">بازداشت </a>و بازداشت.<br />اما با همه اینها نوروز آمد. بیصدا اما زیبا. زیباییش را همه دیدیم هرچند که در سیاهترین ساعات شب آمد<br />امیدوارم لااقل امسال نکویی سال از بهارش پیدا نباشد!fetrossnoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-11114297.post-22098645317978010682007-03-11T16:33:00.000-07:002007-03-11T16:49:17.028-07:00برای دریای شادیشبهایی که دیر از سر کار بر می گردم پسرک هفت سالم خوابه. بالای سرش میرم. می بوسمش. بوش می کنم آخه 14 ساعت ندیدمش<br />پسرک من چند ماهی از <a href="http://www.meydaan.com/news.aspx?nid=251">دریای شادی </a>کوچکتره. شادی حدود 200 ساعته که دریاشو ندیده. اونو نبوسیده و عطرشو با همه وجودش نبلعیده<br />نمی دونم چند زن تا به حال به <a href="http://www.hanouz.com/archives/004580.html#more">همت شادی </a>دوباره پیش بچه هاشون برگشتن. 4 تا 5 تا یا اصلن یک زن. کاش همون یک زن بتونه برای برگشتن شادی پیش دریا یک کاری کنه<br />می دونم که شادی دوستای زیادی داره که دارن همه تلاششونو برای آزادیش می کنن. اما من از این ور دنیا حاضرم هر کاری از دستم بر میاد بکنم تا شادی موقع سال تحویل بوی دریا رو حس کنه<br />کاش یکی از بازجوهای شادی مادر باشهfetrossnoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-11114297.post-17419769883069780502007-03-08T12:59:00.000-08:002007-03-08T13:25:44.905-08:00اسفند دلتنگیسه شنبه و چهارشنبه و امشب تا 8 شب موندم تو رادیو. دیشب وقتی داشتم از شدت خستگی بیهوش می شدم فکر کردم فردا حتمن خستگیم در میره. چرا این فکرو کردم نمی دونم. شاید چون امروز روز جهانی زن بود<br />امروز اول صبح تا رسیدم رادیو مریم دوید و بغلم کرد. گفت دیدی آزاد شدند؟ نمی دونم چرا خوشحال نبودم. این حس لعنتی. تا اینکه <a href="http://herlandmag.info/news/07,03,08,05,14,30/">خبرها </a>یکی یکی رسید.<br />دلم غوغاست. برای ژیلا. برای محبوبه. برای شادی. دلم غوغاست برای فرناز و منصوره. الان کجایید عزیزترین هایم؟<br /><a href="http://irwomen.com/first.php?id=285">ژیلا </a>یادت هست استخر ونک و نرم نرمک شنا کردنمان؟ یادت هست که بهت گفتم تو که غذا نمی خوری لااقل ورزش کن! ژیلا دلم خون است خون<br />امشب برایتان مهمان می آید. <a href="http://weblog.parastood.ir/archives/004450.php">چهار نفر</a> دیگر امشب از سراشیبی توبه گذشتند. دیگر تنها نیستید<br />کاش آنجا بودم. میانتان. کنارتان. دلم تنگ است بچه ها خیلی تنگfetrossnoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-11114297.post-49018973262638341282007-03-04T09:45:00.000-08:002007-03-04T10:03:48.474-08:00برای بهاریک روز آفتابی. از اون روزهایی که از زمین و آسمون بوی بهار میاد. یک روزی که اصلن به یادت نمی آره که داری کجا زندگی می کنی، چه دغدغه هایی داری، کدوم یک از حقوقت پایمال شده یا قراره بشه. همه چیز مثبت و خوبه و تو اصلن فکر هم نمی کنی که تا چند ساعت دیگه تمام این چیزهای مثبت دود میشه و به هوا میره.<br />هنوز مست این روز بهاری هستی که زنگ تلفن پرتت می کنه به یک دنیای پر از کثافت و لجن. دنیایی که تو اون، امثال حسین درخشان، روشنفکر محسوب میشن.<br /><a href="http://herlandmag.net/news/07,03,04,10,36,26/">خبر</a><a href="http://herlandmag.net/news/07,03,04,10,36,26/"> </a>رو می شنوی. روی صندلی می نشینی و دیگه هیچی از بهار و آفتاب به یادت نمیاد.<br /><br />خواهرانم، دوستانم، همفکرانم، رفقایم امشب را در<a href="http://herlandmag.net/news/07,03,04,08,30,13/">بند ۲۰۹ زندان اوین</a> می گذرانند.<br /><span style="font-weight: bold;"><br />چه بهاری است خدا را که در این دشت ملال</span><br /><span style="font-weight: bold;">لاله ها آینه خون سیاووشانند...</span>fetrossnoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-11114297.post-24867297476725615132007-03-02T09:55:00.000-08:002007-03-02T10:09:42.321-08:00داستان آن کودک 13 ساله ای که رهبر شدوقتی <a href="http://www2.dw-world.de/persian/interviews/1.213367.1.html">گزارش</a> <a href="http://www2.dw-world.de/persian/interviews/1.213190.1.html">آرنون گرویس </a>را در مورد محتوای کتاب‌های درسی ایران خواندم باور نکردم. گفتم این هم یکی دیگر از بازی‌های آمریکایی‌هاست اما وقتی بهم گفتند که خودم باید یک گزارش تهیه کنم دقیق‌تر شدم. رفتم دنبالش و دیدم نه خیر قضیه جدی تر از بازی آمریکایی‌هاست<br />موضوع اینه که نه تنها در کتاب‌های درسی ایران بلکه در کل سیستم آموزشی، خشونت تبلیغ و ترویج میشه باور ندارین؟ <a href="http://www2.dw-world.de/persian/Jugend/1.215308.1.html">خودتون بخونین!</a>fetrossnoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-11114297.post-40585532791763081622007-02-13T12:25:00.000-08:002007-02-13T12:24:37.316-08:00یادی از فروغامروز چهلمین سال مرگ فروغ فرخزاد بود. زندگی او آنقدر حرف برای گفتن دارد که در یک کتاب هم نمی گنجد چه رسد به یک گزارش. در <a href="http://www2.dw-world.de/persian/frauen/1.213664.1.html">این گزارش</a> سعی کردم جنبه هایی از زندگی فروغ را که کمتر درباره اش صحبت شده مطرح کنم. از فردا فایل صوتی آن را هم در آخر مطلب می گذارند.می توانید بشنوید.fetrossnoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-11114297.post-1171147977368331072007-02-10T14:40:00.000-08:002007-02-10T16:46:35.040-08:00!بیست و دو بهمن ؟ بادفردا 22 بهمن است. گفتم چیزی بنویسم اما هرچه نوشتم یا فحش شد و یا ناله. 22 بهمن برایم همانی است که آن زمان برای یک کودک 8 ساله بود. نه چیزی به آن اضافه شده و نه کم. تنها یک سوال از آنها که آن زمان 8 ساله نبودند: چه شد که نفهمیدید چه کسانی افسار این انقلاب را به دست گرفته اند؟<br /><a href="http://zananeha.com/">مهشید </a>عزیز حرف دل را زده و <a href="http://www.asgharagha.com/archives/001528.php#more">خرسندی </a>هنرمند نیز مثل همیشه طنزش جدیترین وافعیتهاست.fetrossnoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-11114297.post-1170634076233366442007-02-04T15:48:00.000-08:002007-02-04T16:16:53.163-08:00هیأت موتلفه و جنبش زنانهیچ وقت آدم بددهنی نبودم حتا در اوج عصبانیت اما این حسین درخشان یا به قول داور حسین درخششمداری!! اون روی منو بالا آورد. مردک بیسواد جاسوس که یک روز تو اسراییله و فرداش سر از تهران در میاره حالا پا تو کفش جنبش زنان کرده. البته از کسی که با نون هیأت موتلفه بزرگ شده بیشتر از این نمیشه توقع داشت. برای اینکه از حیطه ادب خارج نشم دیگه چیزی نمی نویسم و دعوتتان می کنم به <a href="http://fetross.blogspot.com/2007/02/blog-post.html">اینجا</a> که همه گفتنی ها رو به زبان حسین درخشان گفته که با اون بچه مداح بهتر از این نمیشه حرف زد.fetrossnoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-11114297.post-1170280841762209702007-01-31T13:52:00.000-08:002007-01-31T14:00:41.773-08:00داخائوخوب. <a href="http://www2.dw-world.de/persian/menschenrechte/1.212107.1.html">این </a>هم نتیجه سفر به مونیخ و بازدید از داخائو. فکر می کنم به سر درد و کوفتگی دیدار داخائو در روز اول سال بیارزد! نمی دونم واقعن نمی تونم بفهمم که یک ملت چطوری 12 سال چنین چیزهایی رو تحمل کردن و هیچی یا چیزی نزدیک به هیچی نگفتن . درکش برام خیلی سختهfetrossnoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-11114297.post-1169996543982244382007-01-28T07:00:00.000-08:002007-01-28T07:02:23.996-08:00بازگشتخواهرانم به خانه بازگشتند. با قید کفالت.<br />می دانستم که قاصدک خوش خبر استfetrossnoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-11114297.post-1169984818485380632007-01-28T03:30:00.000-08:002007-01-28T04:28:59.580-08:00برای خواهرم<a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://photos1.blogger.com/x/blogger/2310/888/1600/987753/3-faal.jpg"><img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer;" src="http://photos1.blogger.com/x/blogger/2310/888/200/589030/3-faal.jpg" alt="" border="0" /></a><br />قاصدک هان چه خبر آوردی<br />انتظار خبری نیست مرا<br />دست بردار از این در وطن خویش غریب<br /><br />برایم این را خواند با همان صدای افسانه ای اش. وقتی اینجا بود. گفت از غربت نگویید که ما در وطن خویش غریبانیم و امروز از صبح تا به حال هزار مرتبه با خودم خوانده ام: دست بردار از این در وطن خویش غریب<br /><a href="http://herlandmag.net/news/07,01,27,10,51,19/">طلعت تقی نیا، منصوره شجاعی، فرناز سیفی، روزنامه نگار،فعال جنبش زنان و عضو مرکز فرهنگی زنان ، صبح روز شنبه 7 بهمن ماه ، هنگام خروج از کشور دستگیر شدند.</a><br />حالا او هم در بند 209 زندان اوین حتمن هزار بار این شعر را خوانده اما خواهرکم! قاصدک خوش خبر است. در سلولت را باز کن بگذار قاصدکها بیایند<br />قاصدک همیشه خوش خبر بوده<br /><br /><a href="http://www.memarian.info/?id=1774227448">امید معماریان</a><br /><a href="http://weblog.parastood.ir/archives/004355.php">پرستو</a><span style="text-decoration: underline;"></span>fetrossnoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-11114297.post-1161904118107635372006-10-26T15:34:00.000-07:002006-10-26T16:29:56.486-07:00غربت، دلتنگی وبهانه های کوچک خوشبختی مناین روزها خیلی عجیب شدم. فقط دلم می خواد با یکی دعوا کنم. از کوچکترین ناملایمتی که باید تا حالا برام عادی شده باشه گریه ام می گیره. با پسرک خیلی جرو بحث می کنم. خیلی مسخره س که آدم بعد از دو سال تازه حس غربت بیاد سراغش. نمی دونم شاید هم غربت نیست. پس چیه؟<br /><br />بعد از دوسال اقامت در آلمان، بالاخره هویتم به عنوان یک روزنامه نگار پذیرفته شد. البته فعلن به عنوان کارآموز.<br /> از اول نوامبر کارمو شروع می کنم. کسانی که در خارج، اونم از نوع آلمانیش بودن، خوب می فهمن که این برای من چه ارزشی داره.<br />پسرک، دوماهه که اولین سال مدرسه شو شروع کرده. در عرض این دو ماه نوشتن و جمع رو یاد گرفته. خوندن رو هم که از قبل بلد بود. تازه عاشق هم شده اونم چه عشق بی سامانی. معشوق سه هفته پیش مدرسه شو عوض کرد و برای همیشه پر کشید. اما عاشق میگه وقتی بزرگ شدم میرم هرجا باشه پیداش می کنم!<br />عمل جراحی قلب یزرگ مادر که خیلی ازش می ترسیدم با موفقیت انجام شد و مادر به خونه برگشت.<br />این همه خبر خوب برای یک غربت نشین . یکیش هم کافیه تا یک ماهی رو باهاش حال کنه. حالا من چه مرگم شده؟<br /><br />کلیپ زیبای <a href="http://www.peiknet.com/1384/hafteh/05aban/49/pouya/tas.htm">تصور کن رو</a> که <a href="http://www.pouyashome.com/weblog/">پویای </a>هنرمند ساخته دیدم و حالم خراب تر شد. خبر مسرت بخش <a href="http://www.isna.ir/Main/NewsView.aspx?ID=News-811580&amp;Lang=P">گنجایش ایران برای صدو بیست میلیون نفر</a> رو هم که رئیس جمهور عزیز اعلام کرده خوندم و اعصابم به هم ریخته تر شد.<br />عکسهای <a href="http://varesh.blogfa.com/post-334.aspx">نمایشگاه نقاشی دلارا</a> رو دیدم و حسابی به هم ریختم.<br /><a href="http://blog.parastood.ir/archives/004076.php#more">عکسهای بی نظیر پرس</a><a href="http://blog.parastood.ir/archives/004076.php#more">تو </a>رو از فومن که صدای آسمانی مرضیه زیباترش کرده بود دیدم و دلم پرکشید.<br /><br />قوانین اینجا برای مهاجرا روز به روز داره سختتر میشه. رفتار مردم به وضوح با خارجی ها بدتر شده یا شاید من حساس تر شدم. شاید هم چشمام بازتر شده.<br />.....<br />دیگه چه بهانه دیگه ای بیارم برای به هم ریختگی روحیم. به نظر شما این اسمش غربته؟fetrossnoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-11114297.post-1154342432310895892006-07-31T03:24:00.000-07:002006-07-31T03:40:32.336-07:00مرگ اکبر محمدی و اشکهای ناتمام من<table id="HB_Mail_Container" height="100%" cellspacing="0" cellpadding="0" width="100%" border="0" unselectable="on"><tbody><tr height="100%" unselectable="on" width="100%"><td id="HB_Focus_Element" valign="top" width="100%" background="" height="250" unselectable="off">اکبر محمدی دانشجوی دستگیرشده در 18 تیر، بعد از سه روز اعتصاب غذای خشک، در اثر ایست قلبی در حمام زندان اوین درگذشت.<br />گریستم . بسیار گریستم. آنقدر که اشکهایم تاب دیدن را از من گرفت. 16 سال پیش هم به ما خبر دادند که برادرم به علت ایست قلبی در حمام خانه اش در یکی از شهرهای ایتالیا درگذشته. آن زمان گریه نکردم. آنقدر گریه نکردم که بغض هایم غده ای شد در گلویم و تاب فریاد زدن را از من گرفت. 16 سال است که می خواهم فریاد بزنم وامروز بی مهابا فریاد کشیدم. آنقدر ضجه زدم تا صدایم به گوش مادر و پدر اکبر محمدی برسد و بدانند که نباید بغضشان را فرو خورند. آنقدر فریاد کشیدم تا این شهر شاد صدایم را بشنود و دیگر کسی را برای مصالحه نزد قاتلان اکبر محمدی نفرستد . آنقدر اشک ریختم تا در این شهر پر از خنده کسی بپرسد چرا ملت ایران 27 سال است که فقط می گرید؟<br />دیگر بغضم را فرو نمی خورم. دیگر اشکهایم را پنهان نمی کنم.خوب می دانم که پدر و مادر اکبر محمدی دیگر هیچوقت از ته دل نخواهند خندید. پس من هم همراه آنان می گریم تا روزی که قاتلان فرزندان سرزمینم را گریان ببینم.<br />دیگر هیچگاه بغضم را فرو نمی خورم.<br /></td></tr><tr unselectable="on" hb_tag="1"><td style="FONT-SIZE: 1pt" height="1" unselectable="on"><div id="hotbar_promo"></div></td></tr></tbody></table>fetrossnoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-11114297.post-1150373980551798172006-06-15T04:44:00.000-07:002006-06-15T05:19:40.593-07:00برای ژیلا بنی یعقوب و سر پرشورشبه ما می گفتند "سه تفنگدار" : من و ژیلا و لیلی. در آن دوره که هبچ صدایی از دانشگاه ها در نمی آمد و بلند خندیدن حتا نشانه ای بود از مبارزه با اختناق، ما "سه تفنگدار" شرهای دانشکده بودیم. ظاهرن هیچ شباهتی با هم نداشتیم اما نقاط مشترکمان آنقدر بود که واحدگیری را با هم تنظیم کنیم، ساعات بین کلاسها را با هم بگذرانیم، موضوع سخنرانی های درسی را با هماهنگی هم انتخاب کنیم و... "والک" ساندویچ فروشی تازه تأسیس سه راه ضرابخانه هم حتا ما سه نفر را باهم می شناخت.<br />زندگی و کار از یکدیگر جدایمان کرد اما هنوز آنقدر به یکدیگر تعلق خاطر داریم که شب خداحافظی من از ایران، لی لی کتاب خودش را با متنی زیبا و پر از یادآوری خاطرات با هم بودن به من هدیه کند و ژیلا بلافاصله بعد از تأسیس سایتش مرا دعوت به همکاری نماید.<br /> روز 22 خرداد از ساعت 3 نشستم پای کامپیوتر. حس لعنتی ام به من گفته بود که باید منتظر خبرهای بدی باشم. این بار هم حسم اشتباه نکرده بود. خبرها وحشتناک بود. عکسها و متنها را جستجو می کردم به دنبال یک کورسوی امید که نام یکی را دیدم و عکس آن دیگری را.<br />هروقت با هم غذا می خوردیم اعصاب ما دو تا را خرد می کرد. می گفتم تو با این دستان لاغر و نحیف چگونه قلم به دست می گیری؟ و حالا آن دستان لاغر و نحیف گره خورده بود میان دستبند. جثه کوچکش میان آن هیکل های تنومند و مردانه و زن پوش گم شده بود."همراهش" آن سوتر کتک می خورد و او را دستبند به دست می بردند.<br />خاطرات 4 سال دانشکده و چندین سال روزنامه از جلوی چشمانم عبور کرد. این دستها همان دستانی بود که هزاران بار به گرمی فشرده بودمش. آن جثه ظریف را صدها بار در آغوش گرفته بودم و حالا او در چنگال کسانی بود که نه حرمت قلم را داشتند و نه کرامت انسانی را اما خوب فهمیده بودند سراغ چه کسی بروند.<br />مصاحبه همین دخترک ریزنقش با رئیس دانشگاه تهران بود که وزرات علوم را مجبور کرد این پست را به شخص لایق تری بسپارد. گفتگوهایش با مقامات دولتی و شخصیت های سیاسی همیشه آنقدر هوشمندانه و حرفه ای بود که پس پرده را نمایان می ساخت. گزارش هایش از افغانستان و عراق در آن دوره ای که هنوز کمتر کسی از واقعیات آنجا خبر داشت مثل همیشه روشنگرانه بود و پر از اطلاعات. و حالا این دستان پرکار در دستبند بود و این مغز پرتلاش منکوب باتوم کینه و نفرت.<br />همیشه می گفتم: ژیلا تو با این غذا خوردنت آخر می میری. می خندید و می گفت همه یکروز می میرند. حالا نگرانم که جسم ظریف او چگونه تاب" اوین" را می آورد. دستان او هیچگاه جز قلم لمس نکرده اند. این دستان نه اسلحه دست داشته هیچگاه و نه حتا مشت شده. جز کاغذ و قلم چه جرمی را می توانستند به او نسبت دهند که هیچگاه جز به قلم نیندیشید.<br />سه روز است که آشفته ام. آنقدر آشفته که حتا نمی توانستم بنویسم. یکی یکی خبر آزادی بچه ها را شنیدم. کمی آرام شدم. اما نام ژیلا و همراهش هنوز در میان آزادشدگان نیست. نگرانم. نگران آن جثه ظربف. نگران آن دستان کوچک و نگران آن سر پرشور. کاش آن جثه کوچک تاب آن سر پرشور را داشته باشد.fetrossnoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-11114297.post-1144789463763671672006-04-11T13:49:00.000-07:002006-04-11T14:04:23.776-07:00بهار بی احساسبیست ماه است که به غربت آمده ام. روزهای اول- نه بهتر است بگویم ماههای اول -هیچ احساس دلتنگی نداشتم تا آنجا که به قلبم شک کردم. کم کم دلتنگی ها شروع شد اما نه برای آب و خاک که برای عزیزانی که دوریشان را تاب نداشتم. هیچ گمان نداشتم روزی برسد که دلم برای <strong>خاکم</strong> بگیرد و امروز آن روز رسیده.<br />بهار است اما اینجا که من نشسته ام هیچ گلی به بار نیست. بهار است اما اینجا که من نشسته ام ابر ژاله بار است و آفتابی نیست. فروردین از نیمه گذشته و آسمان همیشه خاکستری این سرزمین خوشبخت خیال آفتاب هم ندارد. و من این روزها فروردین <strong>خاکم</strong> را مرور می کنم. تهران. شیراز. کرج. کرمان. گیلان و مازندران پر ابر حتا. و هیچ نشانی از تشابه نمی بینم. شبهای فروردین تهران را به یاد می آورم با پنجره نیمه بازی که نسیمش دل و هوش را یکجا به تاراج می برد و شبهای پر از سردی اینجا را می بینم که هیچ عطری در آن نیست الا غربت.<br />دلم برای یک آسمان آبی و بی ابر لک زده. دلم برای حسرت یک نسیم خنک در گرمای بهاری تنگ شده. دلم هوای بوی یاس و اقاقی دارد. اینچا اما حال و هوای دیگری است.<br />کاش بهار به این دیار بی احساس هم سری بزند...fetrossnoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-11114297.post-1143623676726582712006-03-29T01:05:00.000-08:002006-03-29T01:14:36.740-08:00بازگشتهیچ باور ندارم که توانتسته باشم 3ماه بدون اینترنت سر کرده باشم اما خوب پیش می آید و برای من هم پیش آمد. در این مدت بسیار اتفاقات افتاد که دورادور نظاره گرشان بودم .8مارس و وقایع پیرامون آن مهمترین آنها بوده است. گزارشم را در باره این روز به یاد ماندنی و تلخ اما، در <a href="http://herlandmag.com/news/06,03,28,03,34,17/"><strong>اینجا</strong> </a>می توانید ببینید.<br />راستی تولد <a href="http://www.herlandmag.com/"><strong>زنستان</strong> </a>یکی از اتفاقات شیرین این دوره بود. میلادش مبارک!fetrossnoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-11114297.post-1132610166247417662005-11-21T13:43:00.000-08:002005-11-21T13:59:41.766-08:00روز جهاني مبارزه با خشونت عليه زنان25 نوامبر روز حهاني مبارزه با خشونت عليه زنان است. به همين مناسبت چند انجمن ايراني - آلماني در شهر كلن از جمله انجمن زنان بر عليه خشونت، انجمن زنان ايراني - آلماني شهر كلن، موسسه مددكاري براي زنان مهاجر (آگيسرا) و... در اين روز يك تئاتر خياباني برگزار مي كنند. قرار است من هم با اين گروه همكاري كنم. تا به حال در دو جلسه تمرين حضور داشته ام. جمله‌اي كه بايد بگويم از زبان دولت است و ترجمه آن اين مي‌شود: اگر طلاق بگيري بايد آلمان را ترك كني.<br />جمله‌اي بسيار آشنا براي زناني كه به واسطه ازدواج، اقامت گرفته‌اند. اين زنان تا 2سال بايد با شوهرشان در يك خانه زندگي كنند وگرنه از آلمان اخراج مي‌شوند. البته اين زمان قبلن 5 سال بود ولي با تلاش سازمانهاي زنان به 2 سال رسيد اما هنوز هم بسيارند زناني كه اين 2سال را در بدترين شرايط سپري مي‌كنند تنها براي اينكه بازنگردند.<br />اين اولين تجربه من در كار با يك گروه آلماني زبان است. در اين گروه زنان خارجي هم هستند اما زبان اصلي آلماني است و اين برايم هم دشوار است و هم شيرين.<br />هركدام از دوستاني كه در كلن يا شهرهاي اطراف آن هستند مي‌توانند در روز جمعه 25 نوامبر ساعت 3 بعدازظهر در <strong>دم فوروم</strong> اولين اجراي اين تئاتر را شاهد باشند.fetrossnoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-11114297.post-1131533413492370972005-11-09T02:44:00.000-08:002005-11-09T02:50:13.520-08:00مادرمادر در بيمارستان بستري است. مي دانستم كه زنگ بي جواب نلفن در چند روز گذشته نشانه خوبي نيست. پسرك هرروز مي پرسد مادربزرگ كي به آلمان مي‌آيد؟ خداكند اتفاق ناگواري پيش نيايد. نوروز امسال هفت سينمان با حضور پرمهر مادر شايد از غربت درآيد. كاش مادر نوروزمان را رنگي كند.fetrossnoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-11114297.post-1129898320740856072005-10-21T05:22:00.000-07:002005-10-21T05:38:40.746-07:00زنان در كردستانهفته گذشته انجمن زنان ايراني در شهر كلن دو فعال زنان از كردستان عراق را دعوت كرده بود تا در مورد وضعيت زنان در آنجا صحبت كنند. دو زن جوان و سرشار از انرژي كه زبان زيباي كردي را با حرارتي پرشور صحبت مي كردند. از آن همه شور و نشاطي كه در كلامشان بود به ياد تلاش بي وقفه دختران جوان و زنان ايرانمان افتادم. به ياد فرناز و پرستو و گلناز و به ياد نوشين و پروين و منصوره و هزاران زن ديگر كه سالياني است گلويشان در فرياد بر عليه ستم جنسي خراشيده شده و به ياد سهمي افتادم كه اينان از اين همه فرياد گرفته‌اند و سهمي كه زنان كرد دارند.<br />رامك از كردستان به قول خودش آزادشده در سال 1991 ميلادي گفت:<br />در كردستان عراق زن حق دارد براي طلاق نقاضا كند و اگر شوهرش بعد از يك سال راضي به طلاق نشود دادگاه حكم طلاق را جاري مي كنرد.<br />در كردستان عراق تعدد زوجات ممنوع است.<br />در كردستان عراق ختنه دختران جرم محسوب شده و عامل اين جرم تحت پيگرد قرار مي گيرد.<br />در كردستان عراق چندين خانه امن براي زنان وجود دارد كه در آنها دختراني كه خارج از ازدواج باردار شده اند مي توانند پناه بگيرند و فرزند خود را به دنيا بياورند و اگر بخواهند امكان فرار آنها به كشورهاي اروپايي فراهم مي شود.<br />در كردستان عراق ازدواج اجباري ممنوع است و...<br />به دنبال منابعي موثق هستم تا متن قانوني اين شنيده هارا به دست آورم كه در آن صورت حتمن گزارشي مفصل از آن خواهم نوشت. اميدوارم تا آن موقع گلوي فرناز و منصوره و پروين خراشيده تر از قبل نشده باشد.fetrossnoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-11114297.post-1127992096733602922005-09-29T04:05:00.000-07:002005-09-29T04:08:16.740-07:00يك پيروزي ديگر براي زنانمصاحبه‌ام با هما ارجمند در مورد دادگاههاي اسلامي در كانادا تقريبن بدون سانسور در <a href="http://www.iftribune.com/news.asp?id=7&amp;pass=55">اينجا </a>منتشر شد. خوشحالم از اين پيروزي براي زناني كه در كانادا زندگي مي‌كنند.fetrossnoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-11114297.post-1127924349906536982005-09-28T09:11:00.000-07:002005-09-28T09:19:09.913-07:00فردا روز ديگري استامروز فهميدم كه وبلاگم در ايران فيلتر شده. هرچند كه در اين مدت به دليل مشغوليت‌هاي يادگيري زبان خيلي كم در وبلاگم مي‌نوشتم اما با اين حال از خواندن اين <a href="http://www.iftribune.com/news.asp?id=5&pass=161">خبر </a>دلگير شدم. فكر مي‌كنم چه سودي دارد نوشتنم وقتي عزيزترين‌هايم نتوانند آن را بخوانند. چه سود ازگفتن وقتي شنواترين گوشها نتوانند بشنوند. چه سود از گلايه كردن، اشك ريختن و در زمانش خنديدن وقتي همراهي از «خانه» با تو نباشد.<br />امروز دست و دلم به نوشتن نمي رود. نمي‌دانم.شايد فردا وضع بهتر شود. به قول اسكارلت اوهارا «فردا خود روز ديگري است»fetrossnoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-11114297.post-1126377350295417152005-09-10T11:33:00.000-07:002005-09-10T11:53:13.106-07:00آشپزي و بقيه قضايا<span style="font-size:100%;">ديروز در كلاس زبان صحبت از آشپزي و نوع غذاهاي مليتهاي گوناگون بود. دختر ترك كه درس وكالت خوانده توضيح ميداد كه در تركيه سه وعده غذاي كامل در روز خورده مي‌شود: صبحانه، نهار و شام و هرسه اين وعده‌ها نيز بايد كامل و با مخلفات سرو شود. من هم گفتم كه در ايران نيز دقيقن همينطور است به اضافه يك وعده عصرانه كه معمولن در تابستانها خورده مي‌شود.و بعد توضيح داديم كه هم در ايران و هم در تركيه آشپزي بسيار طولاني و وقت‌گير است چرا كه ما اكثر غذاها را هم سرخ مي‌كنيم و هم مي‌پزيم در ضمن بيشتر غذاها نيز از دو بخش تشكيل شده مثل يرنج و خورشت يا برنج و مرغ يا كباب و در حقيقت ما در هر وعده دو غذا بايد آماده كنيم.زن اندونزيايي كه در تمام اين مدت با تعجب به ما نگاه مي‌كرد گفت: معني اينها اين است كه زنان ايراني و ترك وقت زيادي براي آشپزي دارند! براي او توضيح داديم كه چنين نيست. الان اكثر زنان هم در تركيه و هم در ايران در خارج از خانه نيز كار مي‌كنند و در حقيقت مجبورند دوبرابر مردان كار كنند هم در خانه و هم در بيرون. زن اندونزيايي با خونسردي گفت: خوب نكنند! و بعد توضيح داد كه ما در اندونزي صبحانه نداريم جون وقت درست كردنش را نداريم. براي صبحانه فقط يك ليوان شير يا قهوه مي‌نوشيم. غذاهايمان هم بسيار ساده و راحت است و حداكثر در نيم ساعت آماده مي‌شود چون اكثر زنان اندونري شاغلند و وقت زيادي براي آشپزي ندارند.</span><br /><span style="font-size:100%;">براي او توضيح دادم كه طبق قوانين ايران زن بدون اجازه شوهر حق كار در خارج از خانه را ندارد و اكثر زنان ايراني براي اينكه اين حق طبيعي از آنها سلب نشود مجبورند به شوهرانشان باج بدهند. اين زنان مجبورند تا نيمه شب آشپزي ‌كنند تا اگر روز بعد شوهرشان زودتر از آنان به خانه رسيد تنها زحمت گرم كردن غذا را بكشد و اين شوهران نيز هميشه ناله مي‌كنند و غر مي‌زنند كه حسرت يك غذاي تازه به دلمان است و مجبوريم هميشه غذاي شب مانده بخوريم! و تمامي اين حقوق ناحق را هم قوانيني كه ريشه اسلامي دارد به مردان داده. با تعجب نگاهم كرد و گفت: ولي 90% مردم اندونزي نيز مسلمانند و ما هيچ كدام از اين مشكلات را نداريم. گفتم مي‌دانم اشكال كار ما از جاي ديگري است.</span>fetrossnoreply@blogger.comtag:blogger.com,1999:blog-11114297.post-1125689720243837342005-09-02T12:31:00.000-07:002005-09-02T13:15:33.826-07:00اين قوانين مردانه!<span style="font-family:arial;font-size:180%;"><span style="font-family:Tahoma (Arabic);"><p align="justify"><span style="font-size:100%;">امروز اولين روز كلاس زبان آلماني‌ام بود. كلاسي از طرف اداره فدرال آلمان براي خارجيان كه در آن ضمن يادگيري زبان آلماني با فرهنگ اينجا نيز آشنا مي‌شوند. طبق قانون جديد آلمان از ابتداي سال 2005 ميلادي تمام خارجيان موظف به گذراندن اين دوره 600 ساعته هستند.</span></p><p align="justify"><span style="font-size:100%;"></span></p><p align="justify"><span style="font-size:100%;">اين نوع كلاس در مكانهاي مختلف برگزار مي‌شود. اما اين يكي مخصوص خانمها و در منطقه‌اي از شهر قرار دارد كه تعداد خارجيان به نسبت زياد است. در كنار كلاس هم اتاقي پر از اسباب بازي براي كودكان وجود دارد و يك خانم آلماني هم مسئول نگهداري از كودكاني است كه مادرانشان در اتاق بغلي مشغول يادگيري زبان آلماني هستند و تمام اين امكانات نيز رايگان است.وقتي زبانم كاملتر شد حتمن از خود اين مركز گزارشي تهيه مي‌كنم.</span></p><p align="justify"><span style="font-size:100%;"></span></p><p align="justify"><span style="font-size:100%;">امروز دركلاس ما غير از من دو خانم ايراني، دو خانم كرد از تركيه، يك اسپانيايي، يك سياه‌پوست كه هنوز نمي‌دانم از چه كشوري است و خانمي از كشور پرو حضور داشتند.</span></p><p align="justify"><span style="font-size:100%;"></span></p><p align="justify"><span style="font-size:100%;">زمان زنگ تفريح صحبت از ازدواج شد. معلم آلماني گفت كه مي‌خواهد بعد از 7سال زندگي مشترك با هم‌خانه‌اش ازدواج كند. پرسيدم وقتي همينطور در كنار هم احساس خوشبختي مي‌كنيد چرا قصد ازدواج داريد؟ گفت فقط براي بعد از مرگ!! اگر يكي از ما بميرد آن ديگري هيچ سهمي از اموال او نمي‌برد. او گفت دو تا از دوستان ما كه 60 ساله و 65 ساله هستند و 20 سال است كه با هم زندگي مي‌كنند به همين دليل تصميم به ازدواج گرفته‌اند چون بعد از ازدواج وقتي يكي از زوجين فوت كند تمام اموال مشترك و غير مشترك آنها به آن ديگري مي‌رسد ولي اگر ازدواج نكرده‌باشند فرد زنده مانده هيچ سهمي از اموال نمي‌برد.</span></p><p align="justify"><span style="font-size:100%;"></span></p><p align="justify"><span style="font-size:100%;">براي آنها توضيح دادم كه در ايران چنين نيست و بعد از مرگ شوهر، زن تنها بخشي از اموال او را صاحب مي‌شود حتا اگر اين اموال تمامن بعد از ازدواج به دست آمده باشد و بقيه اموال به فرزندان و مادر مرد مي‌رسد و اگر مرد هيچ وارثي غير از زن نداشته باشد هم باز تنها بخشي از اموال به زن مي‌رسد و بقيه از آن دولت است!</span></p><p align="justify"><span style="font-size:100%;"></span></p><p align="justify"><span style="font-size:100%;">معلم آلماني كمابيش با قوانين ايران در مورد زنان آشنايي داشت. اما زن پرويي كم مانده بود از تعجب شاخ دربياورد. وقتي براي او گفتم كه بعد از طلاق هم هيچ چيز به زن نمي‌رسد الا مهر او كه آن را هم اگر بتواند با بدبختي بايد به دست بياورد و كودكان نيز تنها تا 7سالگي مي‌توانند پيش مادر بمانند تازه اگر مادر در اين مدت ازدواج كند اين حق را هم از دست مي‌دهد ديگر كم مانده بود ديوانه شود.</span></p><p align="justify"><span style="font-size:100%;"></span></p><p align="justify"><span style="font-size:100%;">زنگ تفريح تمام شد و سؤالهاي زن پرويي ادامه داشت. در مورد كتك خوردن زنان و نداشتن حق طلاق و </span></span><span style="font-family:Tahoma;font-size:100%;">…</span><span style="font-family:Tahoma (Arabic);"><span style="font-size:100%;"> وقتي به طرف كلاس مي‌رفتيم از من پرسيد: زنان شما به اين همه قوانين ضد زن هيچ اعتراضي نمي‌كنند و به زندگي عادي خود در ايران ادامه مي‌دهند؟</span></p><p align="justify"><span style="font-size:100%;">در فرصت كمي كه مانده بود برايش توضيح دادم كه اعتراض صورت مي‌گيرد اما شكل حكومتي ايران اجازه هرگونه تغيير را از زنان سلب مي كند و </span></span><span style="font-family:Tahoma;font-size:100%;">…</span><span style="font-family:Tahoma (Arabic);"><span style="font-size:100%;"> دوباره پرسيد: مردانتان چه؟ آنها هيچ اعتراضي نمي‌كنند؟</span></p><p align="justify"><span style="font-size:100%;"></span></p><p align="justify"><span style="font-size:100%;">فكر كردم تفاوت ديدگاه چقدر زياد است حتا با زني از كشور جهان سومي پرو. ما هنوز درگير كشاندن تمامي زنانمان به اين جبهه هستيم و او به اين فكر مي كند كه حق است مردان هم به اين قوانين غير انساني اعتراض كنند. به او نگفتم كه تمامي اين قوانين را مردان نوشته‌اند.</span></p></span><span style="font-family:Tahoma;font-size:100%;"><p align="justify"></p></span></span>fetrossnoreply@blogger.com