5.29.2007

سیاهترین شب وطنم

وطنم این ایام، سیاه‌ترین شب‌هایش را می‌گذراند. هرچه می‌بینم و می‌شنوم سیاهی هست و سیاهی. گفت: سیاه‌ترین شبهای وطن، سال‌هایی بود که کرور کرور جنازه‌های نابالغ بر دوش مردم گذاشته می‌شد و شعار جنگ تا پیروزی در دهان‌شان چپانده می‌شد. گفت: سیاه‌ترین شب‌های وطن، شب‌هایی بود که خروار خروار لباس بی‌صاحب از اوین به مادرها و پدرها داده می‌شد، بی‌هیچ نشانی از گور عزیزان‌شان. گفتم: اما سیاهی آن شبها کمتر بود چون کمتر می دانستم. این روزها که تنها فشار دکمه ای تو را ازهر آنچه در سراسر دنیا می‌گذرد آگاه می‌کند، می‌توان «نمی‌دانستم» را باور کرد؟ مردمم، مردم بیچاره وطن پاره پاره ام، می‌دانند چه بر آنها می‌رود؟
امروز تصاویر ویدیویی تحقیر و شکنجه «انسانی» را در کوچه و خیابان دیدم که جامعه بیمار ایران از او یک «ولگرد» ساخته است و امروز همین جامعه، او را در کوچه و خیابان می‌گرداند و کتک می‌زند تا با لذتی بیمارگونه و شهوانی، «غلط کردم» هایش را بشنود.
هفته گذشته تصویر خونین زنی را دیدم که قانون غیرانسانی «حجاب اجباری» از او یک هنجارشکن ساخته تا امروز به همین جرم، باتوم قانون را بر سرش بکوبد و چهره خونین و بی‌حجابش را با چشمانی حریص بدرد.
ماه گذشته، فیلم دخترک جوانی را دیدم که فریادهایش گوش را کر می‌کرد چون نمی‌خواست به خاطر طبیعی‌ترین و کمترین حق انسانی‌اش که خودآرایی است، به زندان رود.
و هرروز می‌خوانم که دانشجویان و کارگران و معلمان وطنم کتک می‌خورند و تهدید می‌شوند و به زندان می‌روند.
جوانان وطنم، همانها که تا ۲۰ سال پیش تاج سر بودند چون باید می‌جنگیدند، امروز جاسوس و مفسد و وطن‌فروش نامیده می‌شوند تا کینه و نفرت و عقده، بیش از پیش فرمانروایی کند.
و من، کوتاه‌دست‌تر از همیشه هیچ نمی‌توانم کرد مگر آنکه بنویسم و بنویسم تا کسی نگوید «نمی‌دانستم».
وطنم سیاهترین شبهایش را می‌گذراند و من می‌خوانم:
شب است و چهره میهن سیاهه
نشستن در سیاهیها گناهه