3.11.2007

برای دریای شادی

شبهایی که دیر از سر کار بر می گردم پسرک هفت سالم خوابه. بالای سرش میرم. می بوسمش. بوش می کنم آخه 14 ساعت ندیدمش
پسرک من چند ماهی از دریای شادی کوچکتره. شادی حدود 200 ساعته که دریاشو ندیده. اونو نبوسیده و عطرشو با همه وجودش نبلعیده
نمی دونم چند زن تا به حال به همت شادی دوباره پیش بچه هاشون برگشتن. 4 تا 5 تا یا اصلن یک زن. کاش همون یک زن بتونه برای برگشتن شادی پیش دریا یک کاری کنه
می دونم که شادی دوستای زیادی داره که دارن همه تلاششونو برای آزادیش می کنن. اما من از این ور دنیا حاضرم هر کاری از دستم بر میاد بکنم تا شادی موقع سال تحویل بوی دریا رو حس کنه
کاش یکی از بازجوهای شادی مادر باشه

3.08.2007

اسفند دلتنگی

سه شنبه و چهارشنبه و امشب تا 8 شب موندم تو رادیو. دیشب وقتی داشتم از شدت خستگی بیهوش می شدم فکر کردم فردا حتمن خستگیم در میره. چرا این فکرو کردم نمی دونم. شاید چون امروز روز جهانی زن بود
امروز اول صبح تا رسیدم رادیو مریم دوید و بغلم کرد. گفت دیدی آزاد شدند؟ نمی دونم چرا خوشحال نبودم. این حس لعنتی. تا اینکه خبرها یکی یکی رسید.
دلم غوغاست. برای ژیلا. برای محبوبه. برای شادی. دلم غوغاست برای فرناز و منصوره. الان کجایید عزیزترین هایم؟
ژیلا یادت هست استخر ونک و نرم نرمک شنا کردنمان؟ یادت هست که بهت گفتم تو که غذا نمی خوری لااقل ورزش کن! ژیلا دلم خون است خون
امشب برایتان مهمان می آید. چهار نفر دیگر امشب از سراشیبی توبه گذشتند. دیگر تنها نیستید
کاش آنجا بودم. میانتان. کنارتان. دلم تنگ است بچه ها خیلی تنگ

3.04.2007

برای بهار

یک روز آفتابی. از اون روزهایی که از زمین و آسمون بوی بهار میاد. یک روزی که اصلن به یادت نمی آره که داری کجا زندگی می کنی، چه دغدغه هایی داری، کدوم یک از حقوقت پایمال شده یا قراره بشه. همه چیز مثبت و خوبه و تو اصلن فکر هم نمی کنی که تا چند ساعت دیگه تمام این چیزهای مثبت دود میشه و به هوا میره.
هنوز مست این روز بهاری هستی که زنگ تلفن پرتت می کنه به یک دنیای پر از کثافت و لجن. دنیایی که تو اون، امثال حسین درخشان، روشنفکر محسوب میشن.
خبر رو می شنوی. روی صندلی می نشینی و دیگه هیچی از بهار و آفتاب به یادت نمیاد.

خواهرانم، دوستانم، همفکرانم، رفقایم امشب را دربند ۲۰۹ زندان اوین می گذرانند.

چه بهاری است خدا را که در این دشت ملال

لاله ها آینه خون سیاووشانند...

3.02.2007

داستان آن کودک 13 ساله ای که رهبر شد

وقتی گزارش آرنون گرویس را در مورد محتوای کتاب‌های درسی ایران خواندم باور نکردم. گفتم این هم یکی دیگر از بازی‌های آمریکایی‌هاست اما وقتی بهم گفتند که خودم باید یک گزارش تهیه کنم دقیق‌تر شدم. رفتم دنبالش و دیدم نه خیر قضیه جدی تر از بازی آمریکایی‌هاست
موضوع اینه که نه تنها در کتاب‌های درسی ایران بلکه در کل سیستم آموزشی، خشونت تبلیغ و ترویج میشه باور ندارین؟ خودتون بخونین!