4.11.2006

بهار بی احساس

بیست ماه است که به غربت آمده ام. روزهای اول- نه بهتر است بگویم ماههای اول -هیچ احساس دلتنگی نداشتم تا آنجا که به قلبم شک کردم. کم کم دلتنگی ها شروع شد اما نه برای آب و خاک که برای عزیزانی که دوریشان را تاب نداشتم. هیچ گمان نداشتم روزی برسد که دلم برای خاکم بگیرد و امروز آن روز رسیده.
بهار است اما اینجا که من نشسته ام هیچ گلی به بار نیست. بهار است اما اینجا که من نشسته ام ابر ژاله بار است و آفتابی نیست. فروردین از نیمه گذشته و آسمان همیشه خاکستری این سرزمین خوشبخت خیال آفتاب هم ندارد. و من این روزها فروردین خاکم را مرور می کنم. تهران. شیراز. کرج. کرمان. گیلان و مازندران پر ابر حتا. و هیچ نشانی از تشابه نمی بینم. شبهای فروردین تهران را به یاد می آورم با پنجره نیمه بازی که نسیمش دل و هوش را یکجا به تاراج می برد و شبهای پر از سردی اینجا را می بینم که هیچ عطری در آن نیست الا غربت.
دلم برای یک آسمان آبی و بی ابر لک زده. دلم برای حسرت یک نسیم خنک در گرمای بهاری تنگ شده. دلم هوای بوی یاس و اقاقی دارد. اینچا اما حال و هوای دیگری است.
کاش بهار به این دیار بی احساس هم سری بزند...