10.26.2006

غربت، دلتنگی وبهانه های کوچک خوشبختی من

این روزها خیلی عجیب شدم. فقط دلم می خواد با یکی دعوا کنم. از کوچکترین ناملایمتی که باید تا حالا برام عادی شده باشه گریه ام می گیره. با پسرک خیلی جرو بحث می کنم. خیلی مسخره س که آدم بعد از دو سال تازه حس غربت بیاد سراغش. نمی دونم شاید هم غربت نیست. پس چیه؟

بعد از دوسال اقامت در آلمان، بالاخره هویتم به عنوان یک روزنامه نگار پذیرفته شد. البته فعلن به عنوان کارآموز.
از اول نوامبر کارمو شروع می کنم. کسانی که در خارج، اونم از نوع آلمانیش بودن، خوب می فهمن که این برای من چه ارزشی داره.
پسرک، دوماهه که اولین سال مدرسه شو شروع کرده. در عرض این دو ماه نوشتن و جمع رو یاد گرفته. خوندن رو هم که از قبل بلد بود. تازه عاشق هم شده اونم چه عشق بی سامانی. معشوق سه هفته پیش مدرسه شو عوض کرد و برای همیشه پر کشید. اما عاشق میگه وقتی بزرگ شدم میرم هرجا باشه پیداش می کنم!
عمل جراحی قلب یزرگ مادر که خیلی ازش می ترسیدم با موفقیت انجام شد و مادر به خونه برگشت.
این همه خبر خوب برای یک غربت نشین . یکیش هم کافیه تا یک ماهی رو باهاش حال کنه. حالا من چه مرگم شده؟

کلیپ زیبای تصور کن رو که پویای هنرمند ساخته دیدم و حالم خراب تر شد. خبر مسرت بخش گنجایش ایران برای صدو بیست میلیون نفر رو هم که رئیس جمهور عزیز اعلام کرده خوندم و اعصابم به هم ریخته تر شد.
عکسهای نمایشگاه نقاشی دلارا رو دیدم و حسابی به هم ریختم.
عکسهای بی نظیر پرستو رو از فومن که صدای آسمانی مرضیه زیباترش کرده بود دیدم و دلم پرکشید.

قوانین اینجا برای مهاجرا روز به روز داره سختتر میشه. رفتار مردم به وضوح با خارجی ها بدتر شده یا شاید من حساس تر شدم. شاید هم چشمام بازتر شده.
.....
دیگه چه بهانه دیگه ای بیارم برای به هم ریختگی روحیم. به نظر شما این اسمش غربته؟

6 Comments:

At 12:16 AM, Anonymous avesta said...

همه اونهایی که گفتی ،همش با هم باعث این دلتنگی ها میشه درضمن هوای پاییزی و هم بهش اظافه کن.

 
At 3:56 AM, Anonymous MAN O TO said...

هيچکس به اندازه ی يه نفر که بعد از هیفده سال حبس ( فرض کنين به
خاطرِ خوندن شعرهاش توی يه جمعی که کلٌه ی همشون يه زمانی
بوی قرمه سبزی ميداده و الان بوی لجن ) نميتونه بفهمه که يه آتيش
کوچيک برای روشن کردن يه سيگارِ باقيمونده توی جيبش از هیفده سال
پيش تا الان ، چقدر می ارزه !
اگه مثه الان تمام لباسها و تنش از يه گالن بنزين خيس باشه ، به اندازه ی
جونِ يه آدم به علاوه ی يه عشقِ مُرده و يه عمر زندگی پوسيده !

 
At 4:02 AM, Anonymous MAN O TO said...

با روزای ابری چيكار ميكنی ؟ اِی تويی كه هميشه ميگی :
تو خورشيدی و من گُلِ آفتابگردون !

 
At 7:01 AM, Anonymous Anonymous said...

سلام
ببخشید دوست عزیز این سایت از تبریز مدریت میشه یا نه
خواهشا جواب منو در سایت زیر جواب بدین
www.hemheme.coo.ir

 
At 5:24 AM, Anonymous rushanak said...

خانم مگه مجبور بودي خاك وطن عزيزت رو كه پر از زشتي و زيبائيه ترك كني و اونجا اونهمه جون بكني كه يه لقمه نون بخوري و جون بگيري كه واسه زناي اينجا
گريه كني؟
ناراحت نباش دلتنگي همه جا هست واسه همه هم هست اما زنها گاهي بيشتر از مردها دلتنگ ميشند ميدوني چرا؟ تاثير هورمونهاي زنانشونه .مثل مردا كه تحت تاثير هورمونهاي مردانشون خيلي كارا ميكنند . اينم بخشي از طبيعت خلقت ما زن هاست . حالا يه سئوال؟ واقعا همش واسه زناي اينجا گريه ميكني يا واسه دست گرمي اينا رو مينويسي ؟ميدونم الان خيليا فحشم ميدند و تو دلشون ميگند اگه همه ادماي دنيا مثل تو فكر كنند توي ترسو بي مقدار حتي جرات نميكني بري از بقالي سر كوچتون نون بخري .اما آخه تا كي حرف ؟ بابا ما فرهنگمون همينه . زندگي همينه حالا تو هي بشين غصه بخور آخرش چي ميشي ؟ ميشي مادر نمونه نه؟ ميشي شير زن نه ؟ ميشي اسطور زنانه نه ؟ اي بابا چي بگم واسه غصه هات غصه ميخورم . براي گريه هات ميگريم . اگر تو هم نباشي كه بنويسي و اگر يكي ديگه نباشه كه زندان بره من نمي تونم از بقال سر كوچه نون بخرم چون ميترسم اونقدر امنيت نداشته باشم . اما سهمي هم براي زندگي شخصي خودت قائل باش . تو خيلي خوشبخت تر از اون زني هستي كه در كودكي ختنش كردند . لا اقل آلت تناسليت كامله . اشتباه ميكنم ؟ تو اين دنيا ظلم زياده - مظلوم زياده - نويسنده و قاضي هم زياده وبلاگ نويس و خواننده وبلاگ هم زياده و زندگي هم زياده و ميگذره . حالا بايد چجور جمع بندي كرد همه چيو ؟

 
At 5:12 AM, Anonymous Anonymous said...

I am one
I am not one

I am young
I am your youth

I do not want war, I do not want death
I do not want nuclear energy, I do not want military government
Coming together, gradually grow
Show that we want to be green
...Getting Green
Wear Green

 

Post a Comment

<< Home