7.31.2005

آرش افسانه بود

ديروز بعد از مدتها پارسا كتاب مصور« آرش كمانگير»را آورد تا برايش بخوانم.
مدت زيادي بود كه اين منظومه زيباي سياوش كسرايي را نخوانده‌بودم.اين بار خواندنش برايم معناي ديگري داشت. شباهت عجيبي بين فضاي حاكم بر شعر با فضاي امروز ايران حس كردم.

شهر سيلي خورده هذيان داشت
بر زبان بس داستانهاي پريشان داشت
زندگي سرد و سيه چون سنگ
روز بدنامي
روزگار ننگ
غيرت اندر بندهاي بندگي پيچان
عشق در بيماري دلمردگي بيجان
ترس بود و بالهاي مرگ
كس نمي‌جنبيد چون بر شاخه برگ از برگ...

به ياد تجمع جلوي دانشگاه در دفاع از گنجي افتادم و تاروماركردن مردم توسط نيروي انتظامي. به ياد خزعبلات كيهان افتادم در مورد شيرين عبادي وعبدالفتاح سلطاني و درفشاني‌هاي جديد معاون دادستان تهران در مورد همسر گنجي. به ياد دستگيري عبدالفتاح سلطاني افتادم و زرافشان و به ياد خيلي چيزهاي ديگر...

در اين پيكار
در اين كار
دل خلقي است در مشتم
اميد مردمي خاموش هم پشتم...

به ياد گنجي افتادم. شك دارم. به اين كه اميد مردمي پشت گنجي باشد شك دارم. به اينكه گنجي دل خلقي را در مشت داشته باشد شك دارم.به اين فكر مي‌كنم كه چندين هزار نفر بي‌هيچ يادي از گنجي مشغول زدو بند تجاريشان هستند و تنها به اين فكر مي‌كنند كه انبار آذوقه‌شان را پرتر كنند تا در اين اوضاع نابسامان ميلي‌متري از قطر شكمشان كم نشود.به اين فكر مي‌كنم كه براي چندين هزار زن، مفهوم نگراني براي شوهر تنها در ترس از تجديد فراش اوخلاصه
مي‌شود و شبهايي كه شوهر دير به خانه مي‌آيد. به اين فكر مي‌كنم كه چندين هزار
كودك، دوري از پدر را تنها در سفرهاي متعدد تجاري او تجربه كرده‌اند.مي‌خواهم خوشبين باشم اما به ياد انتخابات اخير رياست جمهوري مي‌افتم و رآي 17 ميليوني به يك قاتل.

دلم از مرگ بيزار است
كه مرگ اهرمن خو آديخوار است
ولي آن دم كه زاندوهان روان زندگي تار است
ولي آندم كه نيكي و بدي را گاه پيكار است
فرو رفتن به كام مرگ شيرين است
همان بايسته آزادگي اين است...

دلم مي‌خواهد به گنجي بگويم كه آرش افسانه بود. دلم مي‌خواهد به گنجي بگويم هيچوقت فرو رفتن به كام مرگ شيرين نيست خاصه كه دشمنانت آرزوي آن را داشته باشند. دلم مي‌خواهد به گنجي بگويم اين راهي نيست كه با مرگ يك نفر به پايان رسد. اگر قهرماني لازم است و مرگي بايسته، به ميليونها آرش نياز است كه يك آرش، امروز به هيچ كار نمي‌آيد جز افسانه شدن.

كدامين نغمه مي‌ريزد
كدام آهنگ آيا مي‌تواند ساخت
طنين گامهاي استواري را
كه سوي نيستي مردانه مي‌رفتند
كه آگاهانه مي‌رفتند...

و چقدر زيباست كه مردانه و آگاهانه قدم در اين راه بي‌برگشت گذارده‌اي كه اگر جز اين بود دل همين اندك مردمان هم با تو نبود. تو آگاهانه مرگ را انتخاب كرده‌اي و من آرزو مي‌كنم زنده بماني ولي اگر بميري از آن دست مردگاني خواهي بود كه به قول شاملو زيباترين زندگاني.

7.21.2005

يه شب ماه مياد...

سالن تاريك شد. دستگاه پخش ويديو روشن شد. موسيقي اسفنديار منفردزاده با صداي فرهاد، شعر شاملو را در فضاي سنگين سالن پراكند. تصوير روشن شد. يك قفس بزرگ كه لابلاي ميله‌هايش گل سرخ بود. يك درخت بيد. قفسي كه شكسته شده و گل از آن بيرون ريخته بود. زنان قاليباف. زنان كوزه به دست. دوباره قفس با گل سرخ. دوباره درخت. و فرهاد همچنان مي‌خواند: يه شب مهتاب، ماه مياد تو خواب،منو ميبره از توي زندون...
اينها گلدوزي‌هاي زني است كه از سال 1360 تا 66 در زندان‌هاي مختلف در اوقات تنهايي و سكوت، آنها را بر پارچه دوخته و من ديگر هربار كه اين ترانه را بشنوم به ياد زندان مي‌افتم و قفس بزرگي كه لابه لاي آن گل نشسته و به ياد تمام گل‌هايي كه در زندان پرپر شدند.
تقديم به اكبر گنجي، ناصر زرافشان،احمد باطبي، مجتبا سميعي نژاد و ديگراني كه خاطره شدند...
يه شب مهتاب، ماه مياد تو خواب
منو مي‌بره، كوچه به كوچه
باغ انگوري، باغ آلوچه
دره به دره، صحرا به صحرا
اونجا كه شبا، پشت بيشه‌ها
يه پري مياد، ترسون و لرزون
پاشو ميذاره، تو آب چشمه
شونه مي‌كنه، موي پريشون
يه شب مهتاب، ماه مياد تو خواب
منو مي‌بره، ته اون دره
اونجا كه شبا، يكه و تنها
تكدرخت بيد، شاد و پراميد
مي‌كنه به ناز، دستشو دراز
كه يه ستاره، بچكه مث، يه چيكه بارون
به جاي ميوه‌ش، سر يه شاخه‌ش ، بشه آويزون
يه شب مهتاب، ماه مياد تو خواب
منو مي‌يره، از توي زندون
مث شب‌پره، با خودش بيرون
مي‌بره اونجا، كه شب سياه
تا دم سحر، شهيداي شهر
با فانوس خون، جار مي‌كش
تو خيابانا، سر ميدونا:
« ـ عمو يادگار
!مرد کينه‌دار
مستی يا هشيار
»خوابی يا بيدار؟
!مستيم و هشيار، شهيداي شهر
!خوابيم و بيدار، شهيداي شهر
آخرش يه شب، ماه مياد بيرون
از سر اون كوه، بالاي دره
روي اين ميدون، پهن ميشه خندون
يه شب ماه مياد

7.17.2005

دوستاني كه نه بخشيدند و نه فراموش كردند

اكبرگنجي رو به مرگ است و مي‌رود تا به قول يك دوست به بابي ساندزي ديگر بدل شود. در داخل ايران تقريبن همه كساني كه مي‌توان در گروه بزرگ و رنگارنگ روشنفكران جايشان داد، نداي آزادي او را سر داده‌اند. از منتظري گرفته تا سيمين بهبهاني. اكثر سايتهاي خارج از كشور هم نام گنجي را در اين روزهاي تلخ و سخت زندگيش زنده نگه داشته‌اند.
من اما ديروز و امروز در ميان كساني بودم كه گنجي برايشان يك شكنجه‌گر، طراح و پايه ريز سياست‌هاي مخوف امنيتي جمهوري اسلامي، مزدور، پاسدار و... است و گويا از سال 60 تا به امروز هيچ چيزي نه براي آنان و نه براي گنجي عوض نشده‌است. من ديروز و امروز در جايي بودم كه نماينده كانون نويسندگان در تبعيد را به خاطر بردن نام گنجي در ميان زندانيان سياسي شماتت كردند. من ديروز و امروز در ميان كساني بودم كه فرياد مي‌زدند اكبر گنجي و يارانش در سالهاي شصت حتا نوار بهداشتي را هم از زندانيان زن دريغ مي‌كرده‌اند. من ديروز و امروز كساني را ديدم كه تا گلو غرق در نفرتند و كينه و نمي‌دانم وقتي آنان را وادار مي‌كردند تا شلاق خوردن هم بندي‌هايشان را تماشا كنند، وقتي آنان را تنها به خاطر سر نكردن چادر مشكي ده ماه ممنوع‌الملاقات مي‌كرده‌اند، وقتي به هر ده نفر آنان تنها 4دقيقه وقت استفاده از دستشويي را مي‌داده‌اند من حق دارم به آنان بگويم كينه و نفرتتان را دور بريزيد و خشونت را با خشونت رواج ندهيد؟ كدام خط فكري كاناليزه شده و پرمايه ايدئولوژيك، آنان را به زندان فرستاد كه حالا بايد از آنها انتظار داشته باشم با منطق و معقول فكر كنند؟ كدام حمايت فكري، مادي يا فرهنگي از آنان صورت گرفت كه حالا از آنان بخواهم فراموش كنند آنچه را بر سرشان رفته؟ وقتي از زندان بيرون انداخته شدند كدام دست نوازشگر سعي كرد تا كابوسهاي شبانه‌شان را تمامي بخشد؟ كابوس آنان تمام نشد تنها رنگ عوض كرد. زندان و شكنجه به تبعيد و تنهايي بدل شد و كيست كه نداند تنهايي مادر تمام مرض‌هاست.
من ديروز و امروز به خودم اجازه ندادم تا به آنها بگويم از واسلاو هاول و نلسون ماندلا بياموزند چرا كه آن زمان كه نوزده سالگي آن دخترك چشم آبي در سردي و سياهي زندان گم شد هيچكس به او ياد نداده‌بود كه چگونه بينديشد. هيچكس حتا به او نگفته بود كه سلول انفرادي چهار ديواري است كه صدايت را پس مي‌زند و آن را بر صورتت مي‌كوباند .نوزده سالگي آن دخترك و هزاران هزار مثل او را باد با خود برد و براي او تنها خاطره‌اي ماند كه كينه و نفرت رنگ اصلي آن است.
من ديروز و امروز پر از حرف بودم براي اين معصوميت‌هاي گم شده در باد. مي‌خواستم بگويم تفكري كه تفكر نبود و هيچ كم از تحجر نداشت كينه و نفرت را در دلهاي شما كاشت. مي خواستم بگويم آنكس كه كتاب را از شما گرفت و به جاي آن شيوه مبارزه مسلحانه را به شما آموخت همان كسي بود كه از سال 1359 تا 1367 دانش‌آموزان را از پشت ميزهاي مدرسه به جبهه‌هاي مرگ فرستاد. مي‌خواستم بگويم با تمام تجربه اندكم كه در برابر تجربيات پر از درد و رنج شما برگي بيش نيست اين را فهميده‌ام كه خشونت درمان هيچ دردي نيست.
دوستان! دوست داشتم آن زمان كه ترور يك شكنجه‌گر را اعدام انقلابي خوانديد به شما گوشزد كنم كه چقدر شبيه كيهان و يالثارات حرف مي‌زنيد. دوست داشتم از شما بپرسم كه در انديشه پر از كينه شما آيا يك شكنجه‌گر نبايد عادلانه محاكمه و بعد مجازات شود؟ دوست داشتم از شما بپرسم آيا انسان تغيير ناپذير است و اگر كسي در دوره‌اي از زندگي‌اش جنايتي انجام داده و بعد از آن پشيمان شده و ثابت هم كرده كه پشيمان شده باز هم بايد به او به چشم يك جنايتكار نگاه كرد؟
دوستان! من ديروز و امروز مي‌خواستم بگويم در گوشه تاريك و پر از وحشتي ازاين دنياي بزرگ، انساني در زنداني كه خود آن را ساخته و حالا از ساختنش سخت پشيمان است ذره ذره جان مي‌دهد و آب مي‌شود تنها به اين خاطر كه خواسته به ما و شما و تمامي كساني كه روزي در آن زندان بوده‌اند نشان دهد كه جانيان ديگري زندان‌هاي بسيار مخوف‌تري از اوين را طراحي كرده‌اند. تا به ما و شما بگويد كه انديشه را نمي‌توان زنداني كرد و به هرجا كه بخواهد مي‌رود حتا اگر صاحب آن روزي شكنجه‌گر بوده باشد. اين انسان تنها به خاطر اينكه با صداي بلند انديشيده، دو هزار روز است كه در زندان است و شما كه به خاطر بلند انديشيدن‌هايتان هزاران از اين روزها را گذرانده‌ايد صداي او را بشنويد. نام او اكبر گنجي است.