آرش افسانه بود
ديروز بعد از مدتها پارسا كتاب مصور« آرش كمانگير»را آورد تا برايش بخوانم.
مدت زيادي بود كه اين منظومه زيباي سياوش كسرايي را نخواندهبودم.اين بار خواندنش برايم معناي ديگري داشت. شباهت عجيبي بين فضاي حاكم بر شعر با فضاي امروز ايران حس كردم.
شهر سيلي خورده هذيان داشت
بر زبان بس داستانهاي پريشان داشت
زندگي سرد و سيه چون سنگ
روز بدنامي
روزگار ننگ
غيرت اندر بندهاي بندگي پيچان
عشق در بيماري دلمردگي بيجان
ترس بود و بالهاي مرگ
كس نميجنبيد چون بر شاخه برگ از برگ...
به ياد تجمع جلوي دانشگاه در دفاع از گنجي افتادم و تاروماركردن مردم توسط نيروي انتظامي. به ياد خزعبلات كيهان افتادم در مورد شيرين عبادي وعبدالفتاح سلطاني و درفشانيهاي جديد معاون دادستان تهران در مورد همسر گنجي. به ياد دستگيري عبدالفتاح سلطاني افتادم و زرافشان و به ياد خيلي چيزهاي ديگر...
در اين پيكار
در اين كار
دل خلقي است در مشتم
اميد مردمي خاموش هم پشتم...
به ياد گنجي افتادم. شك دارم. به اين كه اميد مردمي پشت گنجي باشد شك دارم. به اينكه گنجي دل خلقي را در مشت داشته باشد شك دارم.به اين فكر ميكنم كه چندين هزار نفر بيهيچ يادي از گنجي مشغول زدو بند تجاريشان هستند و تنها به اين فكر ميكنند كه انبار آذوقهشان را پرتر كنند تا در اين اوضاع نابسامان ميليمتري از قطر شكمشان كم نشود.به اين فكر ميكنم كه براي چندين هزار زن، مفهوم نگراني براي شوهر تنها در ترس از تجديد فراش اوخلاصه
ميشود و شبهايي كه شوهر دير به خانه ميآيد. به اين فكر ميكنم كه چندين هزار
كودك، دوري از پدر را تنها در سفرهاي متعدد تجاري او تجربه كردهاند.ميخواهم خوشبين باشم اما به ياد انتخابات اخير رياست جمهوري ميافتم و رآي 17 ميليوني به يك قاتل.
دلم از مرگ بيزار است
كه مرگ اهرمن خو آديخوار است
ولي آن دم كه زاندوهان روان زندگي تار است
ولي آندم كه نيكي و بدي را گاه پيكار است
فرو رفتن به كام مرگ شيرين است
همان بايسته آزادگي اين است...
دلم ميخواهد به گنجي بگويم كه آرش افسانه بود. دلم ميخواهد به گنجي بگويم هيچوقت فرو رفتن به كام مرگ شيرين نيست خاصه كه دشمنانت آرزوي آن را داشته باشند. دلم ميخواهد به گنجي بگويم اين راهي نيست كه با مرگ يك نفر به پايان رسد. اگر قهرماني لازم است و مرگي بايسته، به ميليونها آرش نياز است كه يك آرش، امروز به هيچ كار نميآيد جز افسانه شدن.
كدامين نغمه ميريزد
كدام آهنگ آيا ميتواند ساخت
طنين گامهاي استواري را
كه سوي نيستي مردانه ميرفتند
كه آگاهانه ميرفتند...
و چقدر زيباست كه مردانه و آگاهانه قدم در اين راه بيبرگشت گذاردهاي كه اگر جز اين بود دل همين اندك مردمان هم با تو نبود. تو آگاهانه مرگ را انتخاب كردهاي و من آرزو ميكنم زنده بماني ولي اگر بميري از آن دست مردگاني خواهي بود كه به قول شاملو زيباترين زندگاني.
