6.26.2005

روزه حرف

گفت: يك چيزي بنويس. بالاخره تو روزنامه نگاري. گفتم: گيرم كه باشم. روزنامه نگار بي وطن مثل پزشكي است كه بخواهد تلفني طبابت كند. گفت: ولي كار تو طبابت نيست، نوشتن است. نشان دادن است. گفتم: چه چيزي را بايد نشان بدهم؟ گرسنگي مردمم را؟ يا اينكه ارزش 50 هزار تومان ماهيانه برايشان از وعده تحقق آزادي با ارزش تر است؟ اينكه 17 ميليون از 46 ميليون مردم صاحب فكرم يا گنجي و زرافشان را نمي‌شناسند و يا مي‌شناسند ولي شكم گرسنه كودكانشان برايشان مهم‌تر از جان آنهاست؟
گفت: خوب همينها را بنويس. يك چيزي بگو. چرا روزه حرف گرفته‌اي؟ گفتم: همه چيزها را نمي‌شود گفت. قديمي‌ها مي‌گفتند تف سربالا. بگويم تمام افسانه‌هايي را كه از زمان حمله مغول از مردمم شنيده‌ام باور كردم؟ اينكه سرباز مغول كه تنها يك نفر بود به ده نفري كه غافل‌گيرشان كرده‌بود گفت بايستيد تا من بروم و شمشيرم را بياورم و سر يك يكتان را ببرم و آن ده نفر هم ايستادند؟ اينكه هيچ ملتي به اندازه مردمم نام كودكانش را چنگيز و تيمور و اسكندر نگذاشته؟ اينكه هيچ ملتي مثل مردمم تا اوضاع را نابسامان مي‌بيند از ته دل آرزوي ظهور يك رضاشاه را نمي‌كند؟ چه بنويسم؟
به اين عكسها نگاه كنيد تا باورتان شود كه همه آن 17 ميليون بسيجي نبودند...

6.21.2005

يك شب عجيب

امشب شبكه جام جم اروپا در برنامه« ديدگاه» با رفسنجاني گفتگو مي‌كرد. نمي‌دونم چرا مثل هميشه با ديدن قيافه كريه اون، كانالو عوض نكردم. نمي‌دونم چرا مثل روزي كه فيلم تبليغاتيشو با رأي اوليها مي‌ديدم از شدت عصبانيت به مرز انفجار نرسيدم. نمي‌دونم چرا تحمل كردم و چند دقيقه‌اي به حرفاش گوش دادم. تو همين چند دقيقه ديدم هيچ احساس نفرت و كينه‌اي بهم دست نميده. دلم نمي‌خواد شيشه تلويزيونو خورد كنم. حتا به پارسا كه داشت تو اتاق ورجه وورجه مي‌كرد تذكر دادم كه آروم‌تر باشه تا من بهتر بتونم دروغها و وعده‌هاي سر خرمن اين عاليجناب سرخ‌پوش رو بشنوم. بعد از يه مدت كار از اين هم خرابتر شد چون ديدم به چشم يك منجي دارم بهش نگاه مي‌كنم. تمام مدت اونو با احمدي نژاد مقايسه مي‌كردم و هي به خودم مي‌گفتم خوب معلومه كه اين خيلي بهتر از احمدي‌نژاده!
خدايا! ما داريم به كجا مي‌رسيم؟ چه بلايي سرمون اومده؟ بهتره بگم چه بلايي سرمون آوردن؟ چرا امشب دلم خواست قتلهاي زنجيره‌اي رو فراموش كنم و ياد اتوبوسي كه به جاي ارمنستان سر از ته دره درآورد نيفتم؟ چرا ميكونوس و قاسملو رو فراموش كردم؟ چرا يادم رفت كه بعد از آزادسازي خرمشهر يكي از طرفداراي پر و پا قرص ادامه جنگ رفسنجاني بوده؟ خدايا چرا امشب فكر كردم فردا به سفارت زنگ مي‌زنم و مي‌پرسم نزديكترين حوزه رأي‌گيري به شهر ما كجاست؟ من هم مثل ملتم دچار فراموشي تاريخي شدم. ما ملت فراموشكاري هستيم...

6.20.2005

گنجي و زرافشان يادتون نره!

اگر از شوك انتخابات بيرون اومدين، يادتون باشه كه گنجي و زرافشان روبه مرگند. براي دادخواهي اونها از كوفي عنان لطفن اينجارو امضا كنيد.

6.16.2005

زير پوست شهر (با اجازه رخشان بني اعتماد)

امشب طولاني‌ترين شب وطنم است.
ناصر زرافشان نهمين روز اعتصاب غذايش را در اوين مي‌گذراند. او كه تمركز حواسش را از دست داده و در آستانه رفتن به حالت اغماست، به يار ديرينش فريبرز رئيس دانا مي‌گويد: مرا مرده تلقي كن! اكبر گنجي كه از روز شنبه گذشته با پاي خودش به اوين برگشته و در اعتصاب غذا به سر مي‌برد، ممنوع الملاقات است و هيچكس نمي‌داند دركدامين گوشه تاريكخانه اوين ذره ذره آب مي‌شود. رئيس ‌دانا به راديو آلمان مي‌گويد: نزديك ده روز است كه ما اينجائيم و هيچ كدام از مسئولان نيامدند بگويند چه كار بايد كرد.
آنسوتر اما در شهر دعوا بر سر چيز ديگري است.عاليجناب، قانون‌دان شده و از تخلفات انتخاباتي به وزارت كشور شكايت مي‌كند. جوانان بزك كرده را به پاداش روزي 50 هزار تومان -اندكي كمتر يا بيشترش تفاوت زيادي نمي‌كند - به عروسك‌هاي تبليغاتي بدل كرده و در پاسخ يكي از آنان كه شجاعانه مي‌پرسد آيا راست است كه شما گنجي را به زندان انداختيد،با لبخند مي‌گويد: من چون خودم طعم زندان را چشيده‌ام هيچوقت راضي نمي‌شوم كسي به زندان برود و در اين 26 سال هم هيچكس را من به زندان نينداخته‌ام! وعاليجناب خوب مي‌داند كه آن جوان بيست ساله به خاطر ندارد كه در رستوران ميكونوس و آن اتوبوسي كه به سوي ارمنستان مي‌رفت چه گذشت.
ميرغضب اداره اماكن، دختركان بلوز و شلوارپوش را به ستادش آورده تا همه باور كنند كه او چقدر فريفته آزادي جوانان است. انگار نه انگار كه در آن زيرزمين تاريك تحت فرماندهي او دهها جوان به جرم نوشتن مجبور شدند تا به زناي با محارمشان هم اعتراف كنند.
و آن ديگري كه ژست دموكراسي‌اش را خيلي‌ها باور كرده‌اند و صادقانه تا ورزشگاه آزادي هم عكسش را بردند حتا در شأن خود نديد كه يك روز با پاي خود به سراغ تحصن كنندگان اوين برود و يك راهكار عملي براي نجات جان آناني كه در آن گوانتاناماي ايران ذره ذره آب مي‌شوند ارائه دهد.
دوستان زرافشان حتا حاضر شده‌اند دولت روسفيد ايران آنان را به جاي زرافشان گروگان بگيرد تا او بتواند بيرون بيايد و بيماري حاد كليوي‌اش را درمان كند اما حتا براي شنيدن اين پيشنهاد هم هيچكس جلوي اوين نرفت.دولتمردان كارهاي مهم‌تري دارند.
فردا 27 خرداد 1384 شمسي است. فردا قرار است ملت ايران نمي‌دانم براي چند دهمين يا شايد صدمين بار به پاي صندوق رأي برود. اينبار قرار است نام يك نفر از صندوق بيرون بيايد. همان يك نفري كه قرار است4سال بعد يا 4سال بعدتر آن اگر خيلي دلسوز باشد از مردم عذرخواهي كند و بگويد بيش از اين نمي‌توانست كاري كند كه قانون دست و پايش را بسته. همان يك نفري كه شايد فرداي انتخابش حجاب اجباري را هم ملغا كند تا دختركان بزك كرده طرفدارش ديگر كاري به كار اوين و ديوارهاي بلندش و جانهايي كه پشت آن تباه مي‌شوند نداشته باشند. همان يك نفري كه اگر انتخاب شود حكومت نظامي اعلام مي‌كند تا دليل موجه و قانوني براي كتك زدن متحصنين و دستگيري آنان داشته باشد و مجبور نشود به سربازانش بگويد به جرم اهانت از متحصنين شكايت كنند!
فردا نام چه كسي از صندوق رأي بيرون مي‌آيد؟ آن برنده خوشبخت، آيا بيماري كليوي يا آسم دارد؟ آن برنده خوشبخت آيا تا به حال اعتصاب غذا كرده؟ آن برنده خوشبخت تا به روز خوشبختي‌اش چند روز را در زندان و چند روز زندان را در انفرادي گذرانده؟
فردا 27 خرداد 1384 نام چه كسي از صندوق رأي بيرون مي‌آيد؟ و او آيا قادر است ديوارهاي اوين را لااقل كوتاهتر كند تا مردم به چشم خويش ببينند كه يك انسان چگونه ذره ذره مي‌ميرد.
راستي تا اعلام نتايج انتخابات، گنجي و زرافشان زنده‌اند؟
امشب طولاني‌ترين شب وطنم است.

6.12.2005

امروز سراپا حضور بودم

امروز از صبح حال عجيبي داشتم.چيزي از جنس هيجان قبل از ديدار يار.چيزي شبيه دلشوره شيرين پس از بوسه هاي يواشكي .روي پايم بند نبودم. پسرك هم گويا فهميده بود اين بيقراري مادر را كه مثل روزهاي پيشين هيچ از او نخواست حتا غذايش را كه يك ساعتي هم دير شده بود.
حدود ساعت يك بعدازظهر مينا احدي تماس گرفت . او هم مثل من دلشوره داشت. دلشوره برهم خوردن تجمعي كه يك دنيا زنانگي فارغ از تمام مرزبندي‌ها و سياسي كاري‌ها انتظارش را مي‌كشيد. گفتم كه از ترس سراغ اينترنت نرفته‌ام. اگر قرار است اتفاق بدي بيفتد ترجيح مي‌دهم آخرين خواننده آن باشم.
مرور كردم و حس كردم لحظه لحظه آنجا بودن را اگر حضور داشتم. حس كردنش مشكل نبود. يك سال و سه ماه پيش بود آن تجمع لغو شده اما برگزار شده 8مارس در پارك لاله تهران. اگر بودم حتمن منصوره باز هم مرا به ياد عزيزترين و بي‌گناه‌ترين موجودي مي‌انداخت كه بيش از هرچيز مسئول او بودم و به همين دليل يا نبايد مي‌رفتم و يا بايد خيلي بيش از ديگران احتياط مي‌كردم و نوشين هم حتمن با خشم مي‌غريد كه: همين شماها زنان را در خانه حبس مي‌كنيد. مادر است خوب باشد. خودش بايد تصميم بگيرد و منصوره هم جدي ولي مي‌دانم كه نه از ته دل مي‌گفت: همه شاهد باشيد اگر اتفاقي برايش بيفتد من از پارسا نگهداري نمي‌كنم! و من خوب مي‌دانستم كه تنها كسي كه در غياب من و پدر پارسا مي‌تواند از او نگهداري كند همين خاله مناص است.
هزاربار مرور كردم بودن خيالي‌ام را در روزي كه تمام زن بودنم حضوردر آن را آرزو مي‌كرد. نگاه شماتت‌بار مادر را ديدم كه در آخرين لحظه خروجم از خانه مي‌گفت: تو براي اين بچه در غياب پدرش هم مادري و هم پدر. اگر اتفاقي برايت بيفتد دنيايي را به آتش مي‌كشم و من خوب مي‌دانستم كه اين زن براي پارسا بسي مادرتر از من مادر است.
امروز از صبح حال عجيبي داشتم. نه سراغ زبان‌آموزي رفتم و نه سراغ كتاب نيمه تمام سناتور. نه پاي اينترنت نشستم و نه حتا تلويزيون را نگاه كردم. امروز از صبح خانه نبودم. در دفتر نوشين شايد يا زهره مشغول نوشتن شعار يا تمرين سرود زنان. گوش به توصيه‌هاي ايمني نوشين و منصوره بودم از صبح. مدام دنبال پروين مي‌گشتم تا پلاكاردها را از او بگيرم و به ناهيد قوت قلب مي‌دادم كه صدايش را از هميشه رساتر كند. امروز از صبح خانه نبودم.
ده ماه است كه از خانه دورم. ده ماه است كه اخبار خانه را تنها از پشت صفحه مونيتور دنبال مي‌كنم. ده ماه است كه دلتنگي مادر و برادر و خواهر را تنها با شنيدن صدايشان از ياد مي‌برم اما هيچ زماني به اندازه امروز، بيست و دوم خرداد 84 در خانه نبوده‌ام.
امروز يك شنبه بيست و دوم خرداد سال 1384 شمسي اولين تجمع اعتراضي زنان براي تغيير قانون زن ستيز اساسي در مقابل دانشگاه تهران برگزار شد.
بچه ها، خسته نباشيد!

6.09.2005

وضعيت اسفبار و طاقت فرسای زندانيان سياسی ايران

ترجمه نامه "فعالين ايرانی دفاع از حقوق بشر در اروپا و امريکای شمالی " به کوفی عنان ، دبيرکل سازمان ملل متحد

وضعيت اسفبار و طاقت فرسای زندانيان سياسی ايران

عاليجناب کوفی عنان ، دبيرکل سازمان ملل متحد !

در اعتراض به فضای خفقان آور و جو رعب و وحشت و وضعيت جسمانی بد خويش که نتيجه سالها اسارت در زندانهای رژيم جمهوری اسلامی است ، زندانيان سياسی به نامهای بينا داراب زند ، ارژنگ داودی ، حجت زمانی و امير حشمت ساران از تاريخ دهم خرداد 1384 دست به اعتصاب غذا زده اند . به فاصله يک روز چهار زندانی سياسی ديگر به اسامی مهرداد لهراسبی ، خالد حردانی ، ولی الله فيض مهدوی و اميد عباسقلی نژاد نيز در زندان رجائی شهر کرج اقدام به اعتصاب غذا کردند . درضمن 9 زندانی سياسی ديگر نيز تهديد به اعتصاب غذا کرده و انتظار می رود تعداد بيشتری به اعتصابيون بپيوندند. ناصر زرافشان، وکيل خانواده هاى قربانيان قتل های زنجيره ای نيز از ديروز17 خرداد 84 دست به اعتصاب غذای نامحدود زده است و همسر ايشان و تعدادی از افرادی که صبح امروز با تجمع مقابل در اصلي زندان اوين خواهان آزادي ناصر زرافشان شدند دستگير شده و از آنها خبری دردست نيست.

گفتنی است که زندانيان سياسی ديگری به نامهای رضا امينی ، هلمت حسن آذرپور ، عبدالله محمدی ، مجتبی سميعی نژاد و اکبر گنجی در طی سه هفته گذشته دست به اعتصاب غذا زده بودند . در امتداد نقض گسترده، مستمر و برنامه ريزی شده حقوق بشر توسط ژريم جمهوری اسلامی ايران در دو ماه گذشته شاهد موارد زير می باشيم :

1 ـ اعدام شدگان 15 نفر 2 ـ محکومين به اعدام 28 نفر 3 ـ محکوم به سنگسار يک زن 4 ـ محکومين به قطع اعضای بدن 2 نفر 5 ـ قتل بر اثر تيراندازی نيروهای انتظامی و امنيتی 11 نفر 6 ـ زخمی شدن بر اثر تيراندازی نيروهای انتظامی و امنيتی 31 نفر7 ـ احضار، بازجويی ، دستگيری ، تبعيد ومحاکمه 54 نفر از فعالين جنبش دانشجويی 8 ـ احضار، بازجويی ، دستگيری ، اخراج ومحاکمه 72 روزنامه نگار 9 ـ احضار، بازجويی ، دستگيری ومحاکمه 55 فعال سياسی ، فرهنگی ، کارگری ، هنری و اجتماعی 10 ـ دستگيری 642 نفر.

بدينوسيله ما "فعالين ايرانی دفاع از حقوق بشر در اروپا و امريکای شمالی " نظر شما را به وضعيت اسفبار و طاقت فرسای اين زندانيان سیاسی جلب کرده و خواستار فشار هرچه بيشتر بر مسئولين حکومت ايران برای آزادی هرچه فوری تر آنان می باشيم . لازم به يادآوری است که اين زندانيان دارای خواستهايی سياسی و حقوق بشری بوده که دست يافتن بدانها در انطباق با موازين جهانی حقوق بشر می باشد .

"فعالين ايرانی دفاع از حقوق بشر در اروپا و امريکای شمالی "*

خرداد 1384 برابر با 8 جون 2005

FaalanHRC@yahoo.ca انجمن فعالان حقوق بشر در ايران ـ کانادا

hoghoghebashar@rahaeii.com انجمن مدافعين حقوق بشرو دمکراسی در ايران – فرانسه

adhri1@yahoo.com اتحاد برای دفاع ازحقوق بشر در ايران – واشنگتن – آمريکا

kanon253@hotmail.com انجمن مدافعين حقوق بشر در ايران ـ بلژيک

info@vzvmiran.de کانون دفاع از حقوق بشر در ايران - آلمان

kdaddih@hotmail.com كانون دفاع ازدمکراسی در ايران– هلند

info@komitedefa.org کميته دفاع از حقوق بشر در ايران – سوئد

defendhriran_ca@yahoo.com کميته دفاع از حقوق بشر در ايران – کاليفرنيا – آمريکا

noranali2003@yahoo.noکميته نوران ( کميته دفاع از حقوق بشر در ايران – نروژ (

yebarak@yahoo.ca سازمان ايرانيان غرب کانادا – ونکور – کانادا

demokrasi9@yahoo.comکميته دفاع از آزادی و دمکراسی در ايران – اطريش

mnrecht@hotmail.com فعالين ايرانی حقوق بشر- سوئيس

updi@libero.it کميته اتحاد برای دمکراسی در ايران ـ ايتاليا

kupg_iran@yahoo.de كميته دفاع از زندانيان سياسی ايران- برلين

info@irantestimony.com فعالان دفاع از حقوق بشر

6.06.2005

به جمع زنان متحصن بپيونديد

يك شنبه 22 خرداد برابر با 12ژوئن ساعت 5 بعد از ظهر، هركس كه با روح زن ستيز قانون اساسي جمهوري اسلامي مخالف است، به جمع زنان متحصن در جلوي در اصلي دانشگاه تهران مي‌پيوندد.
ما غربت نشينان اما فرصت حضور نداريم. اما مي‌توانيم با ارسال نام خود به اين جمع متحصن، مخالفت خود را با قانون بي اساس جمهوري اسلامي و پشتيباني خود را اززنان و مردان آزدانديش داخل كشور اعلام كنيم.
هركس كه معتقد است هر قدم براي تغيير قانون اساسي جمهوري اسلامي راهي است به سوي دموكراسي، مي تواند نام و مشخصات خود را به آدرس زير ايميل كند
mitrajournal(at)yahoo(dat)com