3.28.2005

فرمايشات اعليحضرت

يكي از كساني كه هميشه آرزو داشته ام تا با او يك مصاحبه حضوري مفصل بكنم رضا پهلوي است. اگر امكان اين مصاحبه فراهم شود اولين سوالم نظر او در مورد اين فرمايشات پدر فقيدش است. بخوانيد و گريه كنيد به حال سرزميني كه 37سال چنين پادشاهي داشته است

3.25.2005

براي نجات جان كبرا كاري كنيم

دومين جلسه شوراي حل اختلاف كبرا رحمانپور هم بي نتيجه بود. شوهر و خواهر شوهر او بار ديگر تقاضاي اعدام او را امضا كردند. با پايان ماه صفر-پانزدهم آوريل- هر لحظه ممكن است كبرا اعدام شود. زمان زيادي نداريم. در حال تهيه گزارشي از فعاليت هاي خارج از كشور براي نجات جان كبرا هستم. اين گزارش قرار است در تريبون فمينيستي ايران منتشر شود. لطفن هر شخص يا سازماني كه در اين زمينه فعاليت مي كند با آدرس زير با من تماس بگيرد
mitrajournal at yahoo dat com
يادمان باشد كه جان افسانه نوروزي را همين تلاشها بود كه نجات داد.تا دير نشده بايد كاري كنيم

3.20.2005

عيد آمد

خوب، اين هم از عيد.چند ساعتي است كه سال 1384 شروع شده. هواي اينجا امروز بهاري بهاري است. خورشيد و ماه با هم در آسمانند و پيراهن آسمان آبي آبي است
بعد از سال تحويل هرسه مي خواستيم بگوييم خوب كه چي؟ حالا گيرم كه عيد است. نه جايي براي رفتن داريم و نه كسي كه به ديدنمان بيايد. براي گريز از اين «خوب كه چي» از خانه بيرون زديم. تمام مدت سعي كرديم كه بگوييم چه عيد قشنگي چه نوروز زيبايي. اما نشد كه نشد. ترجيح داديم سكوت كنيم. بي حالي پسرك را بهانه كرديم و دوباره به خانه برگشتيم
نوروز فقط در ايران نوروز است

3.18.2005

قصه ي ليلا

سرم دارد منفجر مي شود از اين همه كثافت. نوروز هم رنگ باخت برايم با خواندن اين قصه. خدايا زنان اين ديار به كجاي اين شب تيره بياويزند قباي ژنده خود را

3.17.2005

نوروز مي آيد

بوي اسفند مي داني چه بويي است؟ بوي آفتاب و آسمان آبي با كمي سرما. بوي گندم خيس شده در آب، پشت پنجره. بوي پارچه هاي خيس گردگيري. بوي خاك. بوي بنفشه هاي نشسته در جعبه گل فروش دوره گرد. بوي دلهره و اضطراب: ترس دير رسيدن سر سفره هفت سين. ترس در حمام ماندن موقع سال تحويل. شلوغي خيابانها. گرمي بازارها. باد اسفند. نسيم نوروز
اينجا اما مارس است و هوا هيچ بويي ندارد. امسال تو شانس آورده اي و عيد پاك اينها با نوروز تو يكي شده و تو باز هم خودت را گول مي زني كه اين تخم مرغ هاي رنگ شده مال هفت سين است نه عيد پاك. اين بسته هاي قشنگ كادويي با نشان خرگوش لابد مي گويند امسال سال خرگوش است و ربطي به عيد پاك ندارند. امسال تو شانس آورده اي كه ماه مارس هوا بوي بهار گرفته و خورشيد دو سه روزي است آسمان را آبي آبي كرده و تو باز هم خودت را گول مي زني كه اين آبي اسفند است و ربطي به بارانهاي ماه مارس ندارد. چشمهاي تو همه جا نوروز را مي جويند
چشمم را مي چرخانم. كاسه گندمي كه پسركم با دستان كوچكش در آب ريخته پشت پنجره است. ظرف آبرنگ پسرك آماده است تا تخم مرغ هاي هفت سين را رنگ كند. كارت پستال هاي رسيده از ايران همه تاريخ نوروز 84 را دارند. گل فروشي ها پر از بنفشه و نرگس است گيرم كه صداي هيچ گل فروش دوره گردي تو را دعوت به خريدن نكند
سفره هفت سين را مي چينم گيرم كه سمنو و سنجد و ماهي قرمز نداشته باشم. گيرم كه سال تحويل يكشنبه باشد و تواز فرط دلتنگي بخواهي خفه شوي. گيرم كه بعد از سال تحويل سفره هفت رنگ هيچ مادري منتظرت نباشد
نه من خودم را گول نمي زنم. نوروز مي آيد حتا اگر هفت سين من هيچ سيني نداشته باشد.

3.13.2005

قتل احمد خميني

مطلب اگرچه تازه نيست ولي خواندني است. در اينجا بخوانيدش.

3.11.2005

با همه اينها روز زن مبارك باد

اينجانب روزنامه نگار و فعال امور زنان بدين وسيله از شخص خودم و جنسيت زنانه ام پوزش مي طلبم. اينجانب روزنامه نگار و فعال امور زنان روز هشتم مارس، روز جهاني زن را در كلينيك كودكان بر بالين پسركم كه در تب 40 درجه ناشي از برونشيت و گريپ مزمن مي سوخت گذراندم. نه در تجمعي شركت كردم و نه در پاي هيچ تريبوني نشستم و نه حتي يك مطلب در مورد اين روز نوشتم.همسرم كه دو روز اول بيماري پسرك را سر كار نرفته بود اگر يك روز ديگر هم مرخصي مي خواست قطعا از كار بيكار مي شد و بيكاري همسرم مصادف است با پرداخت نشدن اجاره خانه و پول تلفن و موبايل و برق و آب و گاز و صدها صورت حساب ديگري كه هرروز در اين مملكت برايت ارسال مي شود و فرصت نفس كشيدن را هم از تو مي گيرد
اينجانب روزنامه نگار و فعال امور زنان به دلايل ذكر شده نتوانستم هيچ قدمي در روز زنان بردارم. نه منع قانوني داشتم و نه يك شوهر مستبد و مرد سالار. تنها و تنها به خاطر مادر بودن از حق زن بودن محروم شدم و يكبار ديگر به خاطر بهشت نسيه اي كه قرار است زير پايم فرش كنند دنياي نقدم را از دست دادم
با همه اينها باز هم فرياد مي زنم كه من قبل از مادر بودن يك زنم و قبل از زن بودن، انسان. اگر كسي صدايم را شنيد روز جهاني زن را به او تبريك مي گويم

3.01.2005

پاسخ به دوستان

Thursday, February 10, 2005
اين پست را چند هفته قبل نوشتم اما در اسباب كشي به آدرس جديد به اينجا آمده. نمي دانم چطور بايد آن را سرجاي خودش بگذارم. پوزش مرا پذيرا باشيد.

يك هفته اي از انتشار نامه ام به نبوي در سايت گويا مي گذرد. همانطور كه انتظار داشتم اين نامه عكس العمل هاي متفاوتي را برانگيخته است. بعضي از دوستان آن را نوشته اي از روي احساسات خوانده و مرا به جنايات رژيم هاي كمونيستي توجه داده اند. برخي ديگر جسارتم را تحسين كرده اند و بعضي نيز با بياني كه خوب با آن آشنايم مرا از وارد شدن در عرصه سياست با اين هشدار هميشگي كه سياست پدر و مادر ندارد بر حذر داشته اند. اما در اين ميان يكي از اين نظرات برايم بسيار جالب و نيز آشنا بود. دوستي گفته بود حالا كه نبوي قضيه رفراندوم را پشتيباني مي كند نبايد با او اينگونه برخورد كرد

در پاسخ به دوستاني كه مرا به ياد جنايات رژيم هاي كمونيستي انداخته اند بايد بگويم كه هدف من همانگونه كه در نامه ام هم اشاره كرده ام دفاع از ماركسيسم دولتي نيست. هدف من دفاع از كمونيسم هم نيست. من مي گويم كسي كه براي شاهرودي رئيس قوه قضائيه نامه فدايت شوم مي نويسد و او را از تمام جناياتي كه قوه قضائيه اتفاقا در دوران زمامت او بر اين قوه، مرتكب شده مبرا مي كند و در هيچ كجاي نامه اش نيز نشاني از تندي و حتي انتقاد تيز و گزنده نيست پس خوب مي داند رسم نامه نگاري و انتقاد و پاسخ چيست. اما چگونه است كه در پاسخ به يك فرد ديگر كه از تفكري ديگر و «غيرخودي» است عنان از كف مي دهد و به يكباره دشنام گو مي شود. اينجا بوي مرزبندي مي آيد و نيز بوي نكبت بار تقسيم انسانها به خودي و غير خودي.

و اما پاسخ آن دوستي كه نگران حال «نبوي پشتيبان رفراندوم» است. يادم مي آيد زماني كه در سرويس اجتماعي روزنامه خرداد بودم (سال 1377) هربار كه مطلبم بويي از انتقاد و يا شكايت حتي از زبان مردم را داشت، دبير سرويسم آن قسمت را حذف مي كرد و مي گفت در اين موقعيت نبايد خاتمي را تضعيف كرد!! يادم هست كه وقتي روي سوژه جوانان و اعتياد كار مي كردم چه بسيار دانسته ها و پلشتي هايي كه برايم برملا مي شد ولي اجازه نشر آن را نداشتم چون خاتمي تضعيف مي شد. يادم هست كه با زحمت بسيار و پيدا كردن كانال هاي خبررساني فهميدم كه در مدارس شمال شهر تهران كوكائين رد و بدل مي شود و وقتي اين موضوع را به يكي از مسئولين اداره مبارزه با مواد مخدر گفتم ضبط صوتم را خاموش كرد و گفت هرچيزي را كه مي دانيد نبايد بگوئيد. لابد چون خاتمي تضعيف مي شد.يادم هست آن جانباز شيميايي را كه ديگر توان نفس كشيدن هم نداشت و شبها همسرش هم از بوي تند بدنش فراري بود و نيروي مقاوت بسيج حكم تخليه خانه او را گرفته بود و تنها مي خواست اين موضوع در روزنامه درج شود و من اجازه چاپ اين گزارش را پيدا نكردم چون خاتمي تضعيف مي شد.

و امروز نمي دانم آن جوانان دبيرستاني و آن جانباز شيميايي به كجا رسيده اند ولي اين را خوب مي دانم كه اگر سياست پدر و مادر ندارد من دارم پس بايد آنچه را كه مي دانم و به آن اعتقاد دارم به بقيه هم بگويم.

دوست عزيز من، اتفاقا اگر به زعم تو نبوي پرچمدار رفراندوم شده پس مردم بايد او را بهتر بشناسند و از نيات و افكار او باخبر شوند. تمام حقيقت پيش من نيست اما تكه اي از آن را در دست دارم و به قيمت تضعيف هيچ رهبر و رئيس جمهوري هم حاضر به پوشاندن آن نيستم. تو خواه از سخنم پند گير و خواه ملال