اين پست را چند هفته قبل نوشتم اما در اسباب كشي به آدرس جديد به اينجا آمده. نمي دانم چطور بايد آن را سرجاي خودش بگذارم. پوزش مرا پذيرا باشيد.
يك هفته اي از انتشار نامه ام به نبوي در سايت گويا مي گذرد. همانطور كه انتظار داشتم اين نامه عكس العمل هاي متفاوتي را برانگيخته است. بعضي از دوستان آن را نوشته اي از روي احساسات خوانده و مرا به جنايات رژيم هاي كمونيستي توجه داده اند. برخي ديگر جسارتم را تحسين كرده اند و بعضي نيز با بياني كه خوب با آن آشنايم مرا از وارد شدن در عرصه سياست با اين هشدار هميشگي كه سياست پدر و مادر ندارد بر حذر داشته اند. اما در اين ميان يكي از اين نظرات برايم بسيار جالب و نيز آشنا بود. دوستي گفته بود حالا كه نبوي قضيه رفراندوم را پشتيباني مي كند نبايد با او اينگونه برخورد كرد
در پاسخ به دوستاني كه مرا به ياد جنايات رژيم هاي كمونيستي انداخته اند بايد بگويم كه هدف من همانگونه كه در نامه ام هم اشاره كرده ام دفاع از ماركسيسم دولتي نيست. هدف من دفاع از كمونيسم هم نيست. من مي گويم كسي كه براي شاهرودي رئيس قوه قضائيه نامه فدايت شوم مي نويسد و او را از تمام جناياتي كه قوه قضائيه اتفاقا در دوران زمامت او بر اين قوه، مرتكب شده مبرا مي كند و در هيچ كجاي نامه اش نيز نشاني از تندي و حتي انتقاد تيز و گزنده نيست پس خوب مي داند رسم نامه نگاري و انتقاد و پاسخ چيست. اما چگونه است كه در پاسخ به يك فرد ديگر كه از تفكري ديگر و «غيرخودي» است عنان از كف مي دهد و به يكباره دشنام گو مي شود. اينجا بوي مرزبندي مي آيد و نيز بوي نكبت بار تقسيم انسانها به خودي و غير خودي.
و اما پاسخ آن دوستي كه نگران حال «نبوي پشتيبان رفراندوم» است. يادم مي آيد زماني كه در سرويس اجتماعي روزنامه خرداد بودم (سال 1377) هربار كه مطلبم بويي از انتقاد و يا شكايت حتي از زبان مردم را داشت، دبير سرويسم آن قسمت را حذف مي كرد و مي گفت در اين موقعيت نبايد خاتمي را تضعيف كرد!! يادم هست كه وقتي روي سوژه جوانان و اعتياد كار مي كردم چه بسيار دانسته ها و پلشتي هايي كه برايم برملا مي شد ولي اجازه نشر آن را نداشتم چون خاتمي تضعيف مي شد. يادم هست كه با زحمت بسيار و پيدا كردن كانال هاي خبررساني فهميدم كه در مدارس شمال شهر تهران كوكائين رد و بدل مي شود و وقتي اين موضوع را به يكي از مسئولين اداره مبارزه با مواد مخدر گفتم ضبط صوتم را خاموش كرد و گفت هرچيزي را كه مي دانيد نبايد بگوئيد. لابد چون خاتمي تضعيف مي شد.يادم هست آن جانباز شيميايي را كه ديگر توان نفس كشيدن هم نداشت و شبها همسرش هم از بوي تند بدنش فراري بود و نيروي مقاوت بسيج حكم تخليه خانه او را گرفته بود و تنها مي خواست اين موضوع در روزنامه درج شود و من اجازه چاپ اين گزارش را پيدا نكردم چون خاتمي تضعيف مي شد.
و امروز نمي دانم آن جوانان دبيرستاني و آن جانباز شيميايي به كجا رسيده اند ولي اين را خوب مي دانم كه اگر سياست پدر و مادر ندارد من دارم پس بايد آنچه را كه مي دانم و به آن اعتقاد دارم به بقيه هم بگويم.
دوست عزيز من، اتفاقا اگر به زعم تو نبوي پرچمدار رفراندوم شده پس مردم بايد او را بهتر بشناسند و از نيات و افكار او باخبر شوند. تمام حقيقت پيش من نيست اما تكه اي از آن را در دست دارم و به قيمت تضعيف هيچ رهبر و رئيس جمهوري هم حاضر به پوشاندن آن نيستم. تو خواه از سخنم پند گير و خواه ملال