همه اش تصادفي است. مي خواهم باور كنم كه تمام چيزهايي كه در اين 6ماه ديده ام تصادفي بوده. نمي خواهم باور كنم كه در يك كشور ضدخارجي زندگي مي كنم نه حتا در يك شهر ضد خارجي. همه اينها تصادفي است.
همه چيز از آن فروشگاه لعنتي شروع شد. هنوز يك ماه نشده بود كه به آلمان آمده بوديم. براي پس گرفتن گرويي شيشه ها با پسركم جلوي دستگاه اتوماتيكي كه شيشه ها را تحويل مي گيرد ايستاده بوديم و درست طبق دستورالعمل دستگاه، شيشه ها را يكي يكي داخلش مي انداختيم كه ناگهان دستگاه از حركت ايستاد و شروع به كشيدن بوق اخطار كرد. پسركم كه آنروزها (و البته اين روزها نيز) از هر اتفاق نابهنگامي وحشت زده مي شد، با ترس و نگراني مدام از من مي پرسيد چه اتفاقي افتاده و من كه نمي دانستم چه شده منتظر بودم تا بوق اخطار خود به خود قطع شود. ناگهان يكي از فروشنده ها در حالي كه بلند بلند حرف مي زد و البته ما هم چيزي از حرفهايش نمي فهميديم به طرف ما آمد. چرخ خريد ما را كه جلوي دستگاه بود تقريبا پرت كرد و يكي از دكمه ها را فشار داد. بعد هم به اتاقك پشتي دستگاه رفت. من كه كاملا جا خورده بودم نمي دانستم چه كار كنم كه مرد جواني از كارمندان فروشگاه جلو آمد و گفت اتفاقي نيفتاده الان دستگاه درست مي شود. و بلافاصله هم دستگاه شروع به كار كرد و كار ما تمام شد. اما برخورد آن زن فروشنده بر دلم ماند.
نمي دانم شايد اگر يك آلماني هم جلوي آن دستگاه ايستاده بود آن زن فروشنده همانطور برخورد مي كرد. اين فقط يك تصادف بود.
از مهدكودك پسركم راضي نيستم. او را ساعتها به حال خود مي گذارند. هيچيك از مربيان سعي در برقراري ارتباط با او نمي كند. چندين روز پياپي بعد از اينكه او داخل كلاسش شد از پشت شيشه نگاهش كردم. ساكت وسط كلاس مي ايستد و هيچكس طرفش نمي آيد. يك روز آنقدر آنجا ايستاد تا به گريه افتاد. مادر يكي از بچه ها پيشنهاد كرد كه از بچه ها بخواهم آخر هفته ها به خانه ما بيايند تا هم زبان پسرك قوي شود و هم راه ارتباط را فرا گيرد. هفته بعد از همان مادر خواستم تا پسرش را به خانه ما بفرستد. قبول كرد و من و پسركم خوشحال از اين كه فلورين قرار است به خانه ما بيايد براي روز شنبه كلي برنامه ريختيم. قرار شد من شيريني مخصوص خودم را برايشان درست كنم و بابايي هم با پسرك اتاقش را مرتب كنند. حتا لباس خانه اي را كه مي خواست بپوشد از شب قيل آماده كرد. صبح شنبه مادر فلورين تلفن كرد و گفت من امروز بايد بروم سر كار و نمي توانم فلورين را به خانه شما بياورم. قرار شد براي هفته بعد بيايد. تا جمعه شب هفته بعد هم خبري نشد. با موبايلش تماس گرفتم و روي ميل باكس آن پيغام گذاشتم اما باز هم خبري نشد.
هفته بعد از مادر اريك كه پسرك بسيار دوستش دارد خواستم اريك را به خانه ما بياورد. اما گفت اين هفته نمي تواند و هفته بعد هم تولد اريك است. باشد براي بعد. به مادر ماسل گفتم او هم گفت پدر ماسل اجازه نمي دهد او به خانه كسي برود اما نگفت شما مي توانيد بياييد. و من بالاخره تسليم شدم. اينها همه اش تصادفي بود.
پسرك به اصرار در كتابخانه عمومي نزديك مهدكودكش عضو شده. نمي دانم چند درصد از بچه هاي خارجي 6 ماه بعد از مهاجرتشان عضو كتابخانه مي شوند. اصلا چند درصد از بچه هاي آلماني در 5سالگي اينقدر به كتاب و كتابخانه علاقه دارند. فكر كردم اينها ارزش است. ارزش هايي كه به خاطرش به من و پسركم احترام مي گذارند. اما اينبار هم اشتباه كرده بودم.
پسرك عاشق شازده كوچولوست. درحقيقت با او زندگي مي كند. همه جا با او مي رود و اوقات تنهايي اش را هم با او مي گذراند. هفته پيش سي دي شازده كوچولو را در كتابخانه پيدا كرد و فرياد زنان آن را به من نشان داد. آنقدر براي ديدنش ذوق داشت كه با وجوديكه شبها اجازه ندارد پاي كامپيوتر بنشيند آن شب به محض رسيدن به خانه رفت سراغ كامپيوتر تا شازده را كه تاحالا فقط از زبان بابايي شنيده بود با چشم ببيند. سي دي شروع به كار كرد ولي با صدايي بد و نامفهوم. ري استارت و دوباره گذاشتن آن هم تأثير نداشت. بار آخري كه سي دي را گذاشتيم كامپيوتر خود به خود خاموش شد.
پس فردا سي دي را پس برديم. يكي از كارمندان آن را نگاه كرد و گفت اين سي دي خش برداشته و جون نو بوده و تنها 5 نفر قبل از ما آن را امانت گرفته اند (خجالت كشيد بگويد همه آن 5نفر هم آلماني بوده اند. شايد هم گفته و من متوجه نشده ام) پس حتما در كامپيوتر شما خراب شده. برايش توضيح دادم كه از اولين باري كه آن را گذاشتيم مشكل داشت. قبول نكرد و با لحني كه هرلحظه عصبي تر مي شد گفت قيمت اين سي دي 25 يورو است و شما آن را خراب كرده ايد بايد بيشتر دقت مي كرديد. همين موقع پسرك با بيسكويتي كه در دست داشت جلو آمد تا ببيند اين بلوند لندهور چه مي گويد كه ناگهان با پرخاش به پسرك گفت خوردن در اينجا ممنوع است برو بيرون خوراكي ات را بخور! و من ديگر مطمئن شدم كه هيچ تصادفي در كار نيست.
آن ماشيني كه با وجود سبز بودن چراغ عابر پياده همچنان به طرف ما آمد و وقتي اعتراض كرديم به ما فحش داد، آن همسايه اي كه هرشب نيمه هاي شب با عربده هاي مستيش ما را از خواب مي پراند ولي يكبار هم اعتراضي از ما نشنيده و آنروز به سروصداي اندك پسرك اعتراض كرد، همسايه ديگري كه هرروز پشت پنجره نشسته تا ببيند ما زباله هايمان را در ظرف مخصوص مي گذاريم يا نه، آن كسي كه به صاحبخانه گفته اينها انباري را شلوغ كرده اند در حالي كه ما از ترس دزديده شدن حتي كارتن هاي خالي را هم در انباري نمي گذاريم هيچ كدام اينها تصادف نبوده و من بايد باور كنم كه اينجا هنوز هيتلر زنده است