2.27.2005

سؤال

Saturday, February 26, 2005

خيلي وقته كه يك موزيك خوب گوش نكردم. خيلي وقته كه يك كتاب خوب نخوندم. خيلي وقته كه يك فيلم خوب نديدم. خيلي وقته كه زندگي نكردم

پسركم امشب موقع خواب دوباره ناخن هاش رو جويد. حيلي وقت بود كه اين كارو نكرده بود

Monday, February 21, 2005

مصاحبه مرا با زهرا كاملي - همان كه قبلا خبرش را كار كرده بودم - مي توانيد در اينجا بخوانيد

يك تصادف ساده

Friday, February 18, 2005

همه اش تصادفي است. مي خواهم باور كنم كه تمام چيزهايي كه در اين 6ماه ديده ام تصادفي بوده. نمي خواهم باور كنم كه در يك كشور ضدخارجي زندگي مي كنم نه حتا در يك شهر ضد خارجي. همه اينها تصادفي است.

همه چيز از آن فروشگاه لعنتي شروع شد. هنوز يك ماه نشده بود كه به آلمان آمده بوديم. براي پس گرفتن گرويي شيشه ها با پسركم جلوي دستگاه اتوماتيكي كه شيشه ها را تحويل مي گيرد ايستاده بوديم و درست طبق دستورالعمل دستگاه، شيشه ها را يكي يكي داخلش مي انداختيم كه ناگهان دستگاه از حركت ايستاد و شروع به كشيدن بوق اخطار كرد. پسركم كه آنروزها (و البته اين روزها نيز) از هر اتفاق نابهنگامي وحشت زده مي شد، با ترس و نگراني مدام از من مي پرسيد چه اتفاقي افتاده و من كه نمي دانستم چه شده منتظر بودم تا بوق اخطار خود به خود قطع شود. ناگهان يكي از فروشنده ها در حالي كه بلند بلند حرف مي زد و البته ما هم چيزي از حرفهايش نمي فهميديم به طرف ما آمد. چرخ خريد ما را كه جلوي دستگاه بود تقريبا پرت كرد و يكي از دكمه ها را فشار داد. بعد هم به اتاقك پشتي دستگاه رفت. من كه كاملا جا خورده بودم نمي دانستم چه كار كنم كه مرد جواني از كارمندان فروشگاه جلو آمد و گفت اتفاقي نيفتاده الان دستگاه درست مي شود. و بلافاصله هم دستگاه شروع به كار كرد و كار ما تمام شد. اما برخورد آن زن فروشنده بر دلم ماند.

نمي دانم شايد اگر يك آلماني هم جلوي آن دستگاه ايستاده بود آن زن فروشنده همانطور برخورد مي كرد. اين فقط يك تصادف بود.

از مهدكودك پسركم راضي نيستم. او را ساعتها به حال خود مي گذارند. هيچيك از مربيان سعي در برقراري ارتباط با او نمي كند. چندين روز پياپي بعد از اينكه او داخل كلاسش شد از پشت شيشه نگاهش كردم. ساكت وسط كلاس مي ايستد و هيچكس طرفش نمي آيد. يك روز آنقدر آنجا ايستاد تا به گريه افتاد. مادر يكي از بچه ها پيشنهاد كرد كه از بچه ها بخواهم آخر هفته ها به خانه ما بيايند تا هم زبان پسرك قوي شود و هم راه ارتباط را فرا گيرد. هفته بعد از همان مادر خواستم تا پسرش را به خانه ما بفرستد. قبول كرد و من و پسركم خوشحال از اين كه فلورين قرار است به خانه ما بيايد براي روز شنبه كلي برنامه ريختيم. قرار شد من شيريني مخصوص خودم را برايشان درست كنم و بابايي هم با پسرك اتاقش را مرتب كنند. حتا لباس خانه اي را كه مي خواست بپوشد از شب قيل آماده كرد. صبح شنبه مادر فلورين تلفن كرد و گفت من امروز بايد بروم سر كار و نمي توانم فلورين را به خانه شما بياورم. قرار شد براي هفته بعد بيايد. تا جمعه شب هفته بعد هم خبري نشد. با موبايلش تماس گرفتم و روي ميل باكس آن پيغام گذاشتم اما باز هم خبري نشد.

هفته بعد از مادر اريك كه پسرك بسيار دوستش دارد خواستم اريك را به خانه ما بياورد. اما گفت اين هفته نمي تواند و هفته بعد هم تولد اريك است. باشد براي بعد. به مادر ماسل گفتم او هم گفت پدر ماسل اجازه نمي دهد او به خانه كسي برود اما نگفت شما مي توانيد بياييد. و من بالاخره تسليم شدم. اينها همه اش تصادفي بود.

پسرك به اصرار در كتابخانه عمومي نزديك مهدكودكش عضو شده. نمي دانم چند درصد از بچه هاي خارجي 6 ماه بعد از مهاجرتشان عضو كتابخانه مي شوند. اصلا چند درصد از بچه هاي آلماني در 5سالگي اينقدر به كتاب و كتابخانه علاقه دارند. فكر كردم اينها ارزش است. ارزش هايي كه به خاطرش به من و پسركم احترام مي گذارند. اما اينبار هم اشتباه كرده بودم.

پسرك عاشق شازده كوچولوست. درحقيقت با او زندگي مي كند. همه جا با او مي رود و اوقات تنهايي اش را هم با او مي گذراند. هفته پيش سي دي شازده كوچولو را در كتابخانه پيدا كرد و فرياد زنان آن را به من نشان داد. آنقدر براي ديدنش ذوق داشت كه با وجوديكه شبها اجازه ندارد پاي كامپيوتر بنشيند آن شب به محض رسيدن به خانه رفت سراغ كامپيوتر تا شازده را كه تاحالا فقط از زبان بابايي شنيده بود با چشم ببيند. سي دي شروع به كار كرد ولي با صدايي بد و نامفهوم. ري استارت و دوباره گذاشتن آن هم تأثير نداشت. بار آخري كه سي دي را گذاشتيم كامپيوتر خود به خود خاموش شد.

پس فردا سي دي را پس برديم. يكي از كارمندان آن را نگاه كرد و گفت اين سي دي خش برداشته و جون نو بوده و تنها 5 نفر قبل از ما آن را امانت گرفته اند (خجالت كشيد بگويد همه آن 5نفر هم آلماني بوده اند. شايد هم گفته و من متوجه نشده ام) پس حتما در كامپيوتر شما خراب شده. برايش توضيح دادم كه از اولين باري كه آن را گذاشتيم مشكل داشت. قبول نكرد و با لحني كه هرلحظه عصبي تر مي شد گفت قيمت اين سي دي 25 يورو است و شما آن را خراب كرده ايد بايد بيشتر دقت مي كرديد. همين موقع پسرك با بيسكويتي كه در دست داشت جلو آمد تا ببيند اين بلوند لندهور چه مي گويد كه ناگهان با پرخاش به پسرك گفت خوردن در اينجا ممنوع است برو بيرون خوراكي ات را بخور! و من ديگر مطمئن شدم كه هيچ تصادفي در كار نيست.

آن ماشيني كه با وجود سبز بودن چراغ عابر پياده همچنان به طرف ما آمد و وقتي اعتراض كرديم به ما فحش داد، آن همسايه اي كه هرشب نيمه هاي شب با عربده هاي مستيش ما را از خواب مي پراند ولي يكبار هم اعتراضي از ما نشنيده و آنروز به سروصداي اندك پسرك اعتراض كرد، همسايه ديگري كه هرروز پشت پنجره نشسته تا ببيند ما زباله هايمان را در ظرف مخصوص مي گذاريم يا نه، آن كسي كه به صاحبخانه گفته اينها انباري را شلوغ كرده اند در حالي كه ما از ترس دزديده شدن حتي كارتن هاي خالي را هم در انباري نمي گذاريم هيچ كدام اينها تصادف نبوده و من بايد باور كنم كه اينجا هنوز هيتلر زنده است

زهرا كاملي

Sunday, February 13, 2005

خبر مربوط به بازگرداندن زن پناهجوي ايراني در آلمان را مي توانيد در اينجا بخوانيد

نامه به نبوي

Friday, February 04, 2005

گويا انصاف به خرج داد و نامه مرا به نبوي با آنكه زمانش گذشته بود منتشر كرد. مي توانيد آن را در اينجا بخوانيد

كريسمس ايراني

Friday, January 07, 2005

از وقتي يادم مي آيد قرآن بود و حافظ و سفره اي سبز كه همه را به نشستن دعوت مي كرد. از وقتي يادم مي آيد هفت سيني بود پر از شهد و شيريني و تلخي اگر داشت به هزار بهانه از سفره حذفش مي كرديم. (مادر هيچوقت نمي گذاشت سركه بر هفت سين بنشانيم كه آن را جعلي و اصلش را عسل مي دانست) شمعي اگر بر اين سفره بود كنار گل بود و شيريني.

حالا با گذر از دهه سوم عمر، عزيز 5ساله اي كه نيك مي داند عزيزترين است و حرفش ردخور ندارد، كاج سبزي به خانه مان آورد كه ستاره و زنگوله دارد و پاپا نوئلي كه شب از پنجره داخل مي شود و هدايا را زير اين درخت مي گذارد.

نمي دانم بخندم يا بگريم. هرچه هست خنده اوست كه ديگر نيك فهميده ام زندگي ام را به پايش داده ام. نوش جانش.

posted by: mitra at 00:03 link comments

Monday, October 18, 2004

سلام

من برگشتم. بعد از قريب يك سال. آنموقع هنوز كسي را به خاطر وبلاگ نويسي دستگير نكرده بودند. اما من را به خاطر نوشته هاي وبلاگم از محل كارم اخراج كردند. يادتان هست؟ و من جون به كامپيوتر دسترسي نداشتم ديگر در وبلاگم ننوشتم. تا به امروز

امروز اينطرف دنيا هستم. خبرهاي وطنم را مي خوانم. همانجا كه فكر آدمها را مي خوانند و آنان را به خاطر فكرشان به زندان مي اندازند. ايران را مي گويم. من حالا فرسنگها از ايران دورم و ديگر مي توانم با خيال راحت بنويسم. كاش بدانم از چه بنويسم

هشت مارس

Monday, February 16, 2004

هشت مارس نزديك است و من باز هم به زنان اين ديارمی انديشم. به بم می روم.نيمي از 70 هزار كشته را زنان تشكيل می دهند. 20-30 هزار نفری زنده مانده اند كه نمی دانم چند هزار تای آْنان زن هستند. بيماري های عفونی زنان گسترش پيداكرده.چند نفری از زنان دزديده شده اند.هزار زن بی سرپرست شده اند. شاهدان گفته اند آبادترين جای بم، گورستان آنجاست. هنوز حتی يك خانه هم بازسازی نشده است. زنان در چادر زندگی می كنند. .امنيت وجود ندارد. توالت و حمام بهداشتی وجود ندارد. زندگی وجود ندارد.

كبرا رحمانپور منتظر بخشش خانواده شوهرش است. آنها خود را پنهان كرده اند تا وكيل كبرا نتواند تقاضای بخشش كند و هر لحظه كه آنان دوباره تقاضای قصاص كنند، كبرای 22 ساله اعدام می شود. سرنوشت افسانه نوروزی نامعلوم است. قرار شده پرونده اش را به دادگاه ديگري بفرستند اما هنوز هيچ خبری مبنی بر اين جابجايي شنيده نشده. جلوی اجرای رقص های فرزانه كابلی را گرفته اند و هيچ دليلي هم برای اين كار ذكر نكرده اند. محرم نزديك است و سخت گيري های خياباني برای حجاب بيشتر شده .

هشت مارس نزديك است و من از ايران يك شاخه گل ليموزا برای تمامی زنان عالم می فرستم.

روز جهانی زن مبارك باد

ما اينجا بيرون زمان ايستاده‌ايم

ده روزي مي‌شود كه چيزي ننوشته‌ام. اينجا در مهد تمدن آريايي، در چهارمين سال از هزاره‌ي سوم ميلادي، راه‌هاي ارتباطي من، محدود به چند كانال بي خاصيت ماهواره‌اي و چند روزنامه‌ي بي خاصيت تر وطني شده

ترسيده‌ام. نمي‌دانم. اما به من حق بدهيد. وقني سينا مطلبي به جرم وبلاگ نويسي از وطن آواره مي شود و وقتي از عكس‌هاي خانوادگي مهرانگيز كار، برعليه او استفاده مي كنند، پس به من حق بدهيد بترسم

به جرم وبلاگ نويسي و «داشتن تمايلات سياسي» از كار بيكار شدم. وقتي فهميدم هرچي از طريق كامپيوتر محل كارم نوشته‌ام، در سرور ثبت و از آن بر عليه من استفاده شده، ترسيدم. وقتي مديرم گفت‌ تفكرات شما براي محيط كار مضر است، ترسيدم. وقتي فهميدم حتا مي تواند از طريق سروربه «اين باكس» اي ميل من وارد شوند، باز هم ترسيدم. آنقدرترسيدم كه پشت هيچ كامپيوتري ننشسته‌ام. از كامپيوتر ترسيدم. از اينترنت ترسيدم. از وبلاگ ترسيدم و از هرچه كه بوي ارتباط مي داد ترسيدم.

وحالا ده روزي مي شود كه اينجا بيرون زمان ايستاده‌ام و هيچ نمي دانم تا چند روز و چند سال و چند قرن ديگر، ما بايد بيرون زمان بمانيم

معني زن

Wednesday, January 14, 2004

براي كبرا رحمانپور امضا جمع مي كنند0 رئيس قوه قضائيه گفته اگر رضايت بگيريد بهتر است 0 افسانه نوروزي به تهران منتقل مي شود0 درصد ثبت نام كنندگان براي انتخابات مجلس زن هستند0 شهره آغداشلو جايزه اسكار بهترين بازيگر نقش دوم زن را مي گيرد-البته هنوز نگرفته- شيرين عبادي جايزه صلح نوبل را از آن خود مي كند

و از اين سو: سن فرار دختران در ايران به 13 سالگي كاهش يافته0زنان و دختران زلزله زده دزديده مي شوند0 سهميه بندي جنسيتي براي ورود به دانشگاه اعمال مي شود0 ديه زنان همچنان نصف مردان است0 حق طلاق همچنان با مرد است0 هر زني كه بخواهد از ايران خارج شود بايد از شوهرش اجازه بگيرد و اگر شوهر به هر دليل و بهانه اي اين اجازه را به او ندهد دو راه پيش رو دارد يا بايد تا اطلاع ثانوي از دنيا ديدن چشم پوشي كند و يا در دام قاچاقچيان بيفتد و سرنوشت اين دومي از همين حالا معلوم است و000

پسر 4 ساله ام همين چند روز پيش از من پرسيد: مامان! زن و مرد يعني چه؟

نمي دانستم در جوابش چه بگويم0

به او گفتم: از خدابپرس!000

زن خوشبخت

Saturday, January 10, 2004

ديروز به خانه يك دوست قديمي رفته بودم0 دختري كه سال 1363 وارد هنرستان كمال الملك شد0 مي دانيد يعني چه؟ آن زمان ها اسم هنرستان هنر با اماكن قبيحه يكي بود0 انقلابي بود انتخابش0 جلوي همه ايستاد و در رشته مجسمه سازي ثبت نام كرد0 خانه مجردي داشت0 مي دانيد يعني چه؟ آن زمان ها دختري كه حتي با چند دختر ديگر در خانه اي جدا از پدر و مادر زندگي مي كرد، لايق معاشرت نبود0 اما او آن خانه را به عنوان كارگاه انتخاب كرده و در حقيقت در آن زندگي ميكرد0 تنها به مسافرت مي رفت0 مي دانيد يعني چه؟ آن زمان ها دختري كه بدون خانواده به مسافرت مي رفت، يك دختر فراري محسوب مي شد

اين دختر آوانگارد در سن نوزده سالگي عاشق شد0 عاشق يك دانشجوي شهرستاني سال آخر فيزيك كه تدريس خصوصي مي كرد و با هم ازدواج كردند. سيزده سال از ازدواج آنها مي گذرد و امروز او سه فرزند دارد و در يك آپارتمان 80 متري با شوهر بساز - بفروشش در كمال خوشبختي ز ندگي مي كند0 اين دختر هنرمند كه بعد از ازدواج، ديپلم خياطي و آرايشگري و گريم را هم به هنرهاي قبلي خود اضافه كرد ، ديگر حتي براي انجام امور آرايشي و بهداشتي خودش هم از خانه بيرون نمي آيد0 وضع مالي شوهرش بد نيست0 به تازگي يك پرايد هم خريده اند0 موبايل هم دارند0 سالي يك مرتبه هم به مسافرت مي روند0 داشتن يك خانه نهايت آرزوي او بود كه اكنون به آن رسيده است

او خوشبخت است چون جمعه شبها شوهرش زودتر به خانه مي آيد و با ماشين به گردش مي روند و گاهي بستني يا چيپس هم مي خورند! او خوشبخت است چون فرزندانش كامپيوتر و موتور شارژي دارند0 او خوشبخت است چون هميشه در حساب پس اندازش پول هست0 تنها نقطه تاريك زندگي اش، بي ملاحظگي خانواده شوهرش است كه با آن هم كنار مي آيد0 شوهرش از وقتي فيزيك را كنار گذاشته و بساز - بفروش شده طرز حرف زدنش هم تغيير كرده اما او با آن هم كنار مي آيد0 شوهرش آداب اجتماعي نمي داند اما خيلي مهم نيست چون در عوض براي داخل دكورشان ظروف كريستال گران قيمت مي خرد0 او سه فرزند دارد و اصلا نگران هزار و هشتصد كودكي كه در زلزله بم بي سرپرست شدند، نيست0 او نگران وقوع زلزله در تهران هم نيست و به ژاپني ها كه آمار تلفات زلزله در تهران را 2ميليون نفر برآورد كرده اند مي خندد0 او اصلا معني آوار را نمي داند0 زلزله را نمي فهمد0 فقر را نمي شناسد0 از انتخابات هيچ نمي داند0 برايش مهم نيست كه شهردار تهران يك قاتل است0 داستان افسانه نوروزي و كبرا رحمانپور را اصلا نشنيده 0تنها مجله مورد علاقه اش مجله روانشناسي است چون به او ياد مي دهد چگونه با شوهر و فاميل شوهرش بيش از پيش كنار بيايد0

اين زن خيلي خوشبخت است0 به او حسوديم مي شود0

بي خوابي

Sunday, January 04, 2004

ده شب است كه نخوابيده ام0 درست از پنج دي0 شبي كه بم لرزيد و 30 هزار آرزو را زير آوار برد0 ده شب است كه هراس دارم، نه براي خودم، براي آن كوچك ناتواني كه ناخواسته به دنيا آمده تا فقط سياهي ببيند0 براي آن عزيزي كه جز دلتنگي و جدايي و حسرت هيچ نديده و اينك نوبت آوار است كه بر سرش خراب شود0

پسركم را كنار خودم مي خوابانم0 مي خواهم سپرش باشم وقتي آوار زندگي در دنياي عقب مانده بر سرش مي ريزد0 خواب به چشمم نمي آيد0 مي ترسم خواب مرا در ربايد و خاك، پسركم را0 اينجا در گوشه از ياد رفته اي از اين دنياي بزرگ، در زمان گم شده اي از هزاره سوم، من نگران ريزش آوار بر سر تنها فرزندم، خواب به چشمم نمي آيد0 كمي آنسوتر اما در دنياي متمدن، انسانها بر اين احساس ابتدايي من مي خندند0 خواب آنها را هيچ آواري آشفته نمي كند0

صداي خروپفشان را مي شنوم000

ما زنها

Wednesday, December 31, 2003

هنوز دو ماه نشده كه به اين شركت آمده ام0هيچ كدام از كارمندان مرا به درستي نمي شناسند0نه از حال من خبر دارند و نه از گذشته ام0 خط فكري ام را نمي شناسند0 اما000

سومين روز پس از حادثه بم اعلام شد كه زنان زلزله زده نياز مبرمي به نوار بهداشتي دارند0اين خبر را با زنان شركت در ميان گذاشتم و گفتم اگر مايليد براي خريد نوار بهداشتي پول جمع كنيم0 نيم ساعت بعد 43 هزار و 500 تومان پول از 14 كارمند زن جمع آوري شده بود يكي از بچه ها نيز با كارخانه چشمك تماس گرفته و از آنها درخواست خريد نوار بهداشتي به قيمت توليد كرده بود0 روز بعد تعداد 160 بسته 10 تايي نوار بهداشتي به بم ارسال شد و بچه ها حتي از من نپرسيدند اين محموله را از چه طريقي به بم فرستاده ام0

باز هم نمي دانم بخندم يا بگريم0 زنها موجودات عجيبي هستند000

دادگاه تاريخ

Sunday, December 28, 2003

عهد كرده بودم جز براي زنان قلم به دست نگيرم اما مگر زن نبود آنكه ضجه مي زد بر بالاي جنازه فرزندش در شب "بم"؟ مگر زن نبود آنكه پيكر نان آورش را در آغوش گرفته بود و ملتمسانه به دوربين هاي ديجيتالي هزاره سوم مي نگريست و سهم خود را از عصر تكنولوژي و فناوري مي جست؟ مگر زن نبود آنكه پيكر نحيف و جوانش را در سپيدي كفن مي پيچيدند تا آرزوهايش را بر خاك كنند؟

از شما مي پرسم سهم زنان از هزاره سوم چيست؟ سهم كودكان چطور؟ اصلاٌ سهم انسان هايي كه در اين سوي دنيا زندگي مي كنند از فناوري و تكنولوژي چقدر است؟چرا هنوز ما بايد مثل انسانهاي اوليه از لرزش زمين بلرزيم و از خيزش آبها فرار كنيم؟

آقايان با شمايم با شما كه قراردادهاي چند ميلياردي خود را فداي جان هيچ انساني نمي كنيد0 با شمايم كه مصلحت اقتصادي تان در عقد قرارداد با رژيم بي لياقت و بي كفايت جمهوري اسلامي بر جان 40هزار انسان مي ارزد0

آي آقايان تا به كي چشمانتان را مي بنديد و گوشهايتان را مي گيريد0 اي مدعيان طرفداري از حقوق بشر! زنان و دختران و نيز مردان و كودكان ما در گورهاي بي كفايتي رژيم منحوس جمهوري اسلامي زنده زنده خفه مي شوند0 صداي ناله هايشان را از زير آوارها مي شنويد؟ باز هم قرارداد ببنديد و باز هم دست دوستي جانيان را براي دلار و يورو بفشاريد0

تاريخ شمارا قضاوت خواهد كرد0

صدام دستگير شد

Wednesday, December 17, 2003

صدام دستگير شد

و من 23 سال به عقب بازگشتم

سال 1359 شمسي0 ده ساله بودم كه نامه هاي برادر از سوسنگرد و هويزه بزرگم كرد0 به اندازه 30 سال بزرگ شدم0 از دختران سوسنگرد برايم نوشت0 از خودكشي هايشان براي اينكه به دست وحشي سربازان صدام حريمشان دريده نشود0 از زنان سوسنگرد برايم نوشت كه با لباس هاي پاره به اسارت رفتند0

از عروسكها برايم نوشت0 عروسكهايي كه تكه تكه شده بودند و عروسك هايي كه مي گريستند وقتي كه دختركان سوسنگرد لباسشان دريده ميشد0 از هويزه برايم گفت0 همانجا كه زنانش نيز پابه پاي مردان ايستادند تا حرمت خاكشان را حفظ كنند هرچند خود بي حرمت شدند0 همانجا كه زنانش نخواستند پشت پرده باقي بمانند هرچند پرده هاي آبرويشان را درندگان صدام دريدند0

از اسيران زن برايم گفت كه نمي دانم بر آنان چه رفت كه هنوز هم بعد از 23 سال لب به سخن نمي گشايند تا بگويند آنچه را كه صدام و درندگانش با آنان كردند. ذهن كوچك 10 ساله ام تمامي اينها را به خاطر سپرد و نفرت را شناخت و آن را درسينه نگهداشت0 چندين سال بعد زماني كه در روزنامه زن كار مي كردم، اولين زن اسير آزاد شد0 با هزار ذوق و شوق و البته دردسر ردي از او يافتم تا پاي سخنانش بنشينم كه مي دانستم گفتني زياد دارد0 وقتي شماره خانه اش را مي گرفتم صداي ضربان قلبم را مي شنيدم0 اما مادرش پاسخم را داد: او روزه حرف گرفته نه با شما كه با هيچكس ديگر حرف نمي زند0

و من از همين يك جمله دريافتم كه چه بر اسيران زن رفته است و يك بار ديگر ايمان آوردم كه جنگ مردان نيمي از آوارش را بر سر زنان مي ريزد و چه سنگين است اين نيمه0 و امروز ديكتاتور سقوط كرد و من به ياد تمامي گلهاي پرپر هويزه و سوسنگرد مي گريم كه لبخند حرامم باد تا ديكتاتورها زنده اند0