12.29.2009

ستاره ها زیر سقف

امشب دیگه می دونم کجایی. بعد از 6 ماه در به دری، بعد از 6 ماه قطع ناگهانی ایمیلها و تلفن ها، بعد از روزها یه این طرف و اون طرف زنگ زدن و از هزار نفر سراغتو گرفتن، امشب دیگه خیالم راحته. می دونم تو یکی از اتاق های همیشه روشن 209 داری مثل همیشه ی این سالها با میگرنت دست و پنجه نرم می کنی تا شاید خوابت ببره.

امشب تو هم راحتی. دیگه از صدای ترمز ماشین جلوی خونه ات هراس نداری. دیگه زنگ بی موقع آپارتمان کوچکت چشمای همیشه نگرانتو نگرانتر نمی کنه. امشب دیگه دلشوره نداری خواهرکم.

راحت بخواب. بعد از این همه دویدن و دویدن از اوز تا بندر لنگه، از زابل تا بوشهر، از خرم آباد تا سنندج برای اینکه یک زن حتی، بیشتر بدونه و بیشتر بفهمه و بیشتر بخونه، حالا دیگه می تونی راحت بخوابی.

وقتی تو و دوستات اون تو هستین دیگه هیچ امنیت ملی ای تهدید نمیشه. دیگه هیچ زنی هوس رهایی نمی کنه. دیگه هیچ نظمی بر هم نمی خوره. پس راحت بخواب خواهرکم.

امشب آب از آب تکون نمی خوره. امشب هیچ شهابی، خواب سیاه دیو رو آشفته نمی کنه. امشب ستاره ها زیر سقفن. سقفی که چراغش تا صبح روشنه. آروم بخوابین همه ی ستاره های سرزمینم!

م

12.28.2009

منصوره شجاعی دستگیر شد

ساعت یک و نیم بامداد. زنگ بی موقع تلفن و دلی که می لرزد: خاله ببخشید بیدارتان کردم. مامان را بردند.
ـ به نسرین ستوده گفتی؟
ـ آره ولی تا صبح هیچ کاری نمی تونه بکنه.
ـ داروهاشو برد؟
ـ آره همه رو برد.
ـ حالش خوب بود؟
ـ آره خوب بود اما تو باور نکن


12.27.2009

امشب فقط گریستم. نمی دانم چرا این اشکها تمام نمی شوند از بس که دم به دم سرازیرند.
امروز هرآنچه را که خوش نمی داشتم دیدم. نفرت را. کینه را. خشونت را.
امروز دیدم آن دخترکی را که در یک دستش پارچه ای سبز بود و در دست دیگرش پاره ای سنگ.
امروز دیدم آن جوان پسری را که تمام حق از دست داده اش را خشمی کرده بود که آتش چشمهایش بود.
امروز دیدم مردم وطنم را که تمامی نفرت 30 ساله اشان را بر سر بسیجی ای که گرفتارش کرده بودند خالی می کردند.
امروز فقط گریستم بر این همه خشونت و یکبار دیگر فریاد زدم "با کشورم چه رفته است؟"

چند هفته پیش دوستی می گفت یقین دارم عاشورای امسال نقطه عطف جنبش است. بود اما چرا اینگونه؟
این همه نفرت و خشونت، نقطه عطف خوبی نیست. شما که آن جایید پاسخم دهید. این همه خشونت طبیعی بود؟

چون همیشه نگرانم. نگران فردا و روزهای بعد. نگران آنانکه هنوز در بندند. نگران آنان که به گرو آزادند. نگران آنان که مانده اند.

کسی می تواند به من بگوید آیا به یقین فردا روز دیگری خواهد بود؟

وطنم در آتش و خون

دوباره آدمها شماره شدند. سه نفر نه، چهارنفر، شاید بیشتر، شاید کمتر کشته شدند. سه زندگی چهار زندگی شاید بیشتر شاید کمتر بسته شد.

امروز دوباره عاشورا بود در وطنم.

بی خبرم. از بامداد بی خبرم. از ژیلا بی خبرم. از ترانه و امیر و فریده بی خبرم. از دنیا بی خبرم.

دوباره همان بی قراری و همان سرگشتگی. تا این شماره ها به اسم بدل شوند چند بار سر بر دیوار کوبیدن مانده؟ تا چهار اسم دیگر به فهرست ناتمام رفتگانم اضافه شود چند بی خوابی دیگر مانده؟

تا صبح وطنم چند شام دیگر مانده؟

مهین هم رفت

مهین گرجی هم رفت. خبر را علیرضا صبح یک شنبه داد. مهین بعد از قریب سه ماه دست و پنجه نرم کردن با مرگ بالاخره مغلوب شد.

سال 1377. روزنامه زن. سرویس ورزشی. مهین گرجی. می گفتند اولین زن ورزشی نویس مطبوعات. نمی دانم اولین بود یا نه اما هرچه بود "یگانه بود و هیچ کم نداشت".

سال 1387. پراگ. هنوز سیاه مادر بر تن داشتم و دل از بزم و طرب دور.مرا به میهمانی خانه اش دعوت کرد. آنقدر در دعوتش ساده بود و صمیمی که پیمان شکستم و با سیاه تنم رفتم. از خودش گفت. از زندگیش. از عشقش. چه سرگشته بود. این سرگشتگی، تقدیر نسل ماست.

روزی که خبر رزا و امیر را خواندم و فهمیدم مهین هم در برزخ میان این جهان و آن دیگری است، به یاد این سرگشتگی افتادم. به یاد نسلی که آرام نمی گیرد حتی دراین سوی دنیا. نسل آواره ای که نه "لباس زربفت تداوم را دارد و نه ابروان تعلق را". نسلی که عریان و برهنه است. نسلی در به درتر از باد.

و اینک مهین هم رفت. گفت راحت شد. گفتم راحت از چه؟ راحت از زندگی یا دربه دری؟ راحت از سرگشتگی یا آوارگی؟

مهین کنار رزا و امیر آرام گرفت و ما ناآرام و بی قرار سر بر دیوار تنهایی خویش می کوبیم و سفر را امتداد می بخشیم.

سفر این سه کوتاه بود و جانکاه اما یگانه بود و هیچ کم نداشت.


12.26.2009

فریاد در جماران

ندا آقا سلطان شخصیت سال مجله تایمز شد و این بهانه ای بود تا مرور کنم هرآنچه را که در این 6 ماه بر وطنم رفته است. دوباره از نو دیدم، همه چیز را. از 22 خرداد تا امروز. سهراب، محمد، امیر، ترانه، محسن و آن بسیار کسان دیگر را. شب سیاه 30 خرداد و صدای گرفته ترانه را که گفت ژیلا و بهمن را بردند. ضجه هایم پای تلفن و التماس هایم به خواهر دور از من برای پنهان شدن. سرگشتگی ها، بی پناهی ها و سربر دیوار کوبیدن هایم. همه را دوباره دیدم.

و امروز یک بار دیگر وطنم فریاد شد. فریادی که هرچند در جماران بلند شد اما آنقدر رسا بود که کسی نپرسید از کجا آمده. حس دوگانه ای بود برایم فریاد در جماران، جمارانی که تا 20 سال پیش همین مردم دست به دعا شده بودند برای مرگ ساکنش و امروز شعار می دادند:"خمینی کجایی موسوی تنها شده" . اما باکی نیست. این مردمی که من در این 6 ماه شناختم خوب می دانند چه کنند. آنقدر باورشان دارم که بدانم هرآنچه می کنند از روی آگاهی است و این منم که باید بسیار بیاموزم از تک تکشان. از فریده و ترانه جوان گرفته تا پروین رنج کشیده ی سهراب از دست داده.

نمیدانم اگر من بودم به تشییع جنازه منتظری می رفتم یا نه. اگر من بودم برای عکس پاره شده ی خمینی به خیابان می آمدم یا نه. اگر بودم روز تاسوعا به جماران می رفتم یا نه. اما مهم نیست که من یا تو یا تک تک ما چه می کنیم. مهم این سیلی است که بهتر از هرکدام از این قطره ها راهش را می شناسد و خوش به راه افتاده.

همه ی دوستان دیده و نادیده ام! همه ی خواهران داشته و نداشته ام! همه ی برادران آشنا و ناآشنایم! در شجاعت و هوشیاری و توانایی تان هیچ نمی توانم گفت الا اینکه:

طاقت بیار رفیق! دنیا تو مشت ماست
طاقت بیار رفیق! خورشید پشت ماست

12.25.2009

بازگشت

دو سال بیشتراست که دراین صفحه چیزی ننوشتم. تصمیم هم داشتم دیگر ننویسم. اما امشب به یکباره نظرم عوض شد. چرایش بماند تا بعد.
تصمیم دارم همه چیز را اینجا بنویسم البته تا جایی که پرده های خصوصی زندگیم پاره نشوند.

فعلا در مرخصی ام و به ظاهر دور از کار. اما چقدر به این دوری وفادار بمانم نمی دانم. باید بر سر قولم با پسرکم بمانم ، اینکه او نوروز را پاس بدارد و من کریسمس و ژانویه را. پس فعلا باید از کار دوری کنم. تا فردا و پس فردا چه پیش آید در خیابان های عزیزی که این روزها داغ داغند از قدم های استوار همه خواهران و برادرانم.

این روزها حال و هوای دیگری دارم پس می نویسم باشد که خوانده شود

11.04.2007

دلارام علی

یک ساعت پیش منصوره خبر دلارام رو داد. رفتم سراغ ایمیلم و دیدم وای... چه خبره. از در و دیوار داره پیام میریزه. به بچه های این طرف خبر دادم. به هرکی که عقلم قد می داد. بچه ها خبرکنفرانس مطبوعاتی امروز رو کار کردن ولی تلفن دلارام جواب نمی داده و نتونستن با خودش حرف بزنن. باید یک کاری کرد. دلارام به خاطر کتک خوردن و روی زمین کشیده شدن و شکسته شدن دستش توسط سربازان امام زمان داره میره زندان. هنوز یک ماه از عروسی دلارام نگذشته. تو را به خدا کاری کنید

5.29.2007

سیاهترین شب وطنم

وطنم این ایام، سیاه‌ترین شب‌هایش را می‌گذراند. هرچه می‌بینم و می‌شنوم سیاهی هست و سیاهی. گفت: سیاه‌ترین شبهای وطن، سال‌هایی بود که کرور کرور جنازه‌های نابالغ بر دوش مردم گذاشته می‌شد و شعار جنگ تا پیروزی در دهان‌شان چپانده می‌شد. گفت: سیاه‌ترین شب‌های وطن، شب‌هایی بود که خروار خروار لباس بی‌صاحب از اوین به مادرها و پدرها داده می‌شد، بی‌هیچ نشانی از گور عزیزان‌شان. گفتم: اما سیاهی آن شبها کمتر بود چون کمتر می دانستم. این روزها که تنها فشار دکمه ای تو را ازهر آنچه در سراسر دنیا می‌گذرد آگاه می‌کند، می‌توان «نمی‌دانستم» را باور کرد؟ مردمم، مردم بیچاره وطن پاره پاره ام، می‌دانند چه بر آنها می‌رود؟
امروز تصاویر ویدیویی تحقیر و شکنجه «انسانی» را در کوچه و خیابان دیدم که جامعه بیمار ایران از او یک «ولگرد» ساخته است و امروز همین جامعه، او را در کوچه و خیابان می‌گرداند و کتک می‌زند تا با لذتی بیمارگونه و شهوانی، «غلط کردم» هایش را بشنود.
هفته گذشته تصویر خونین زنی را دیدم که قانون غیرانسانی «حجاب اجباری» از او یک هنجارشکن ساخته تا امروز به همین جرم، باتوم قانون را بر سرش بکوبد و چهره خونین و بی‌حجابش را با چشمانی حریص بدرد.
ماه گذشته، فیلم دخترک جوانی را دیدم که فریادهایش گوش را کر می‌کرد چون نمی‌خواست به خاطر طبیعی‌ترین و کمترین حق انسانی‌اش که خودآرایی است، به زندان رود.
و هرروز می‌خوانم که دانشجویان و کارگران و معلمان وطنم کتک می‌خورند و تهدید می‌شوند و به زندان می‌روند.
جوانان وطنم، همانها که تا ۲۰ سال پیش تاج سر بودند چون باید می‌جنگیدند، امروز جاسوس و مفسد و وطن‌فروش نامیده می‌شوند تا کینه و نفرت و عقده، بیش از پیش فرمانروایی کند.
و من، کوتاه‌دست‌تر از همیشه هیچ نمی‌توانم کرد مگر آنکه بنویسم و بنویسم تا کسی نگوید «نمی‌دانستم».
وطنم سیاهترین شبهایش را می‌گذراند و من می‌خوانم:
شب است و چهره میهن سیاهه
نشستن در سیاهیها گناهه