11.04.2007

دلارام علی

یک ساعت پیش منصوره خبر دلارام رو داد. رفتم سراغ ایمیلم و دیدم وای... چه خبره. از در و دیوار داره پیام میریزه. به بچه های این طرف خبر دادم. به هرکی که عقلم قد می داد. بچه ها خبرکنفرانس مطبوعاتی امروز رو کار کردن ولی تلفن دلارام جواب نمی داده و نتونستن با خودش حرف بزنن. باید یک کاری کرد. دلارام به خاطر کتک خوردن و روی زمین کشیده شدن و شکسته شدن دستش توسط سربازان امام زمان داره میره زندان. هنوز یک ماه از عروسی دلارام نگذشته. تو را به خدا کاری کنید

5.29.2007

سیاهترین شب وطنم

وطنم این ایام، سیاه‌ترین شب‌هایش را می‌گذراند. هرچه می‌بینم و می‌شنوم سیاهی هست و سیاهی. گفت: سیاه‌ترین شبهای وطن، سال‌هایی بود که کرور کرور جنازه‌های نابالغ بر دوش مردم گذاشته می‌شد و شعار جنگ تا پیروزی در دهان‌شان چپانده می‌شد. گفت: سیاه‌ترین شب‌های وطن، شب‌هایی بود که خروار خروار لباس بی‌صاحب از اوین به مادرها و پدرها داده می‌شد، بی‌هیچ نشانی از گور عزیزان‌شان. گفتم: اما سیاهی آن شبها کمتر بود چون کمتر می دانستم. این روزها که تنها فشار دکمه ای تو را ازهر آنچه در سراسر دنیا می‌گذرد آگاه می‌کند، می‌توان «نمی‌دانستم» را باور کرد؟ مردمم، مردم بیچاره وطن پاره پاره ام، می‌دانند چه بر آنها می‌رود؟
امروز تصاویر ویدیویی تحقیر و شکنجه «انسانی» را در کوچه و خیابان دیدم که جامعه بیمار ایران از او یک «ولگرد» ساخته است و امروز همین جامعه، او را در کوچه و خیابان می‌گرداند و کتک می‌زند تا با لذتی بیمارگونه و شهوانی، «غلط کردم» هایش را بشنود.
هفته گذشته تصویر خونین زنی را دیدم که قانون غیرانسانی «حجاب اجباری» از او یک هنجارشکن ساخته تا امروز به همین جرم، باتوم قانون را بر سرش بکوبد و چهره خونین و بی‌حجابش را با چشمانی حریص بدرد.
ماه گذشته، فیلم دخترک جوانی را دیدم که فریادهایش گوش را کر می‌کرد چون نمی‌خواست به خاطر طبیعی‌ترین و کمترین حق انسانی‌اش که خودآرایی است، به زندان رود.
و هرروز می‌خوانم که دانشجویان و کارگران و معلمان وطنم کتک می‌خورند و تهدید می‌شوند و به زندان می‌روند.
جوانان وطنم، همانها که تا ۲۰ سال پیش تاج سر بودند چون باید می‌جنگیدند، امروز جاسوس و مفسد و وطن‌فروش نامیده می‌شوند تا کینه و نفرت و عقده، بیش از پیش فرمانروایی کند.
و من، کوتاه‌دست‌تر از همیشه هیچ نمی‌توانم کرد مگر آنکه بنویسم و بنویسم تا کسی نگوید «نمی‌دانستم».
وطنم سیاهترین شبهایش را می‌گذراند و من می‌خوانم:
شب است و چهره میهن سیاهه
نشستن در سیاهیها گناهه

4.04.2007

نوروز

نوروز آمد. بی صدا و نرمک نرمک. آنقدر آهسته که هیچکس صدای پایش را نشنید. لااقل اینجا که من هستم کسی صدایی از نوروز نشنید. اگر صدایی بود صدای تحریم بود و جدال و جاسوسی و بازداشت و بازداشت.
اما با همه اینها نوروز آمد. بیصدا اما زیبا. زیباییش را همه دیدیم هرچند که در سیاهترین ساعات شب آمد
امیدوارم لااقل امسال نکویی سال از بهارش پیدا نباشد!

3.11.2007

برای دریای شادی

شبهایی که دیر از سر کار بر می گردم پسرک هفت سالم خوابه. بالای سرش میرم. می بوسمش. بوش می کنم آخه 14 ساعت ندیدمش
پسرک من چند ماهی از دریای شادی کوچکتره. شادی حدود 200 ساعته که دریاشو ندیده. اونو نبوسیده و عطرشو با همه وجودش نبلعیده
نمی دونم چند زن تا به حال به همت شادی دوباره پیش بچه هاشون برگشتن. 4 تا 5 تا یا اصلن یک زن. کاش همون یک زن بتونه برای برگشتن شادی پیش دریا یک کاری کنه
می دونم که شادی دوستای زیادی داره که دارن همه تلاششونو برای آزادیش می کنن. اما من از این ور دنیا حاضرم هر کاری از دستم بر میاد بکنم تا شادی موقع سال تحویل بوی دریا رو حس کنه
کاش یکی از بازجوهای شادی مادر باشه

3.08.2007

اسفند دلتنگی

سه شنبه و چهارشنبه و امشب تا 8 شب موندم تو رادیو. دیشب وقتی داشتم از شدت خستگی بیهوش می شدم فکر کردم فردا حتمن خستگیم در میره. چرا این فکرو کردم نمی دونم. شاید چون امروز روز جهانی زن بود
امروز اول صبح تا رسیدم رادیو مریم دوید و بغلم کرد. گفت دیدی آزاد شدند؟ نمی دونم چرا خوشحال نبودم. این حس لعنتی. تا اینکه خبرها یکی یکی رسید.
دلم غوغاست. برای ژیلا. برای محبوبه. برای شادی. دلم غوغاست برای فرناز و منصوره. الان کجایید عزیزترین هایم؟
ژیلا یادت هست استخر ونک و نرم نرمک شنا کردنمان؟ یادت هست که بهت گفتم تو که غذا نمی خوری لااقل ورزش کن! ژیلا دلم خون است خون
امشب برایتان مهمان می آید. چهار نفر دیگر امشب از سراشیبی توبه گذشتند. دیگر تنها نیستید
کاش آنجا بودم. میانتان. کنارتان. دلم تنگ است بچه ها خیلی تنگ

3.04.2007

برای بهار

یک روز آفتابی. از اون روزهایی که از زمین و آسمون بوی بهار میاد. یک روزی که اصلن به یادت نمی آره که داری کجا زندگی می کنی، چه دغدغه هایی داری، کدوم یک از حقوقت پایمال شده یا قراره بشه. همه چیز مثبت و خوبه و تو اصلن فکر هم نمی کنی که تا چند ساعت دیگه تمام این چیزهای مثبت دود میشه و به هوا میره.
هنوز مست این روز بهاری هستی که زنگ تلفن پرتت می کنه به یک دنیای پر از کثافت و لجن. دنیایی که تو اون، امثال حسین درخشان، روشنفکر محسوب میشن.
خبر رو می شنوی. روی صندلی می نشینی و دیگه هیچی از بهار و آفتاب به یادت نمیاد.

خواهرانم، دوستانم، همفکرانم، رفقایم امشب را دربند ۲۰۹ زندان اوین می گذرانند.

چه بهاری است خدا را که در این دشت ملال

لاله ها آینه خون سیاووشانند...

3.02.2007

داستان آن کودک 13 ساله ای که رهبر شد

وقتی گزارش آرنون گرویس را در مورد محتوای کتاب‌های درسی ایران خواندم باور نکردم. گفتم این هم یکی دیگر از بازی‌های آمریکایی‌هاست اما وقتی بهم گفتند که خودم باید یک گزارش تهیه کنم دقیق‌تر شدم. رفتم دنبالش و دیدم نه خیر قضیه جدی تر از بازی آمریکایی‌هاست
موضوع اینه که نه تنها در کتاب‌های درسی ایران بلکه در کل سیستم آموزشی، خشونت تبلیغ و ترویج میشه باور ندارین؟ خودتون بخونین!